تبليغاتX
آجرپاره

آجرپاره

بدون شرح!

مسافرکُش


پیش از این رانندگان محترم مسافرکُش را از راهنما زدن معاف کرده بودم ولی انگار این قشر زحمتکش معافیت‌های بیشتری نیاز دارد‌. از نداشتن چراغ ترمز ، از هوش رفتن هنگام دیدن دختر و سوار کردن دو مسافر در جلو که بگذریم ، جدیدا برای سوار یا پیاده کردن مسافر این زحمت را به خود نمی‌دهند که در سمت راست جاده نگه دارند ، همانجا وسط خیابون ترمز همایونی را می‌فشارند ، حتما دلیلی دارد وعقل ناقص ما به این حرفها قد نمی‌دهد!
از فردا هم با سهمیه بندی و گران شدن بنزین ، تا یک ماه باید با همین مسافرکش‌ها سر کرایه‌های من‌درآوردی چانه بزنیم ، خدا صبری عطا فرماید تا کمتر دعوا بگیریم!

پ ن : طی یک کشف جدید دریافتم که مادر بورات ایرانیه ، البته منبع زیاد عادی نیست!  

    

+ نوشته شده در  2007/5/21ساعت 21:0  توسط محمد  | 

Worthless Things


برای بیان چیز‌های خوب و با ارزش خیلی وقتها کلمه کم میاد‌. ولی برای بیان بی ارزش‌ترینها چندیدن و چند کلمه مترادف وجود داره‌‍. می‌گویید نه؟ اینم نمونه‌اش:
گه ، ان ، مدفوع ، شاش بزرگ! ، پی‌پی ، پیف ، زور و گی (مازندزانی) ، پشکل ، Shit و ...

واقعا این همه کلمه لازمه؟

 

+ نوشته شده در  2007/5/20ساعت 12:59  توسط محمد  | 

خانم الهام


این مشکلات فقط به این دلیله که خانوم ها را به استادیوم فوتبال راه نمی دهند. ورنه محیط وب را آلوده نمی کردند!

+ نوشته شده در  2007/5/19ساعت 21:7  توسط محمد  | 

جنگل


                                       


دیروز برای ناهار رفتیم جنگل ، اول قرار بود با رفقا برم که جور نشد ، ولی یه دفعه خاله زنگ زد که آماده شو بریم! نمی‌دانم که اسم رسمی آن جنگل چیه ولی ما می‌گیم "جاده معدن" ، در واقع معدن سنگی که ازش برای ساخت بندر نوشهر سنگ استخراج می‌کردند و چند سالی هم هست که دوباره فعال شده ، این همان جنگلیه که فیلم "یک تکه نان" کمال تبریزی را تویش بازی کردند‌. به هر حال زیاد بالا نرفتیم ، شاید فقط حدود ده دقیقه از شهر فاصله گرفتیم‌‌. اولین چیزی که تو جنگل توجه آدم را به خودش جلب می‌کنه صدای بلبل‌هاست که سر خوش برای خودشون می‌خوانند ، الان مدتیه که تفنگ را گذاشتم کنار و به جای اینکه با گوشت پرندگان حال کنم با خودشون حال می‌کنم ، البته هر کدام دنیای خود را دارند‌. دیروز پس از مدتها فرصت شد که آتشی بر پا کنم ، و چه لذتی دارد آتش‌! اصلا تازه فهمیدم که چرا نیاکان زرتشتی ما آتشی بودند ، هرچند خاله به عنوان حافظ محیط زیست آتش ما را محدود کرد ولی  همین آتش هم در جنگل خیس از هیچی بهتر بود‌. کف جنگل با توجه به بارندگی روز های گذشته کاملا مرطوب بود و در چاله‌ها گل بود و جای ثم ( سم؟!!) خی ! ـــ مدتیه که از واژه خی خوشم اومده با این که تا چند وقت پیش نمی‌دونستم که خی یعنی گراز و فکر می‌کردم که یعنی خرس!‌ ــــ  تو این رطوبت بازار پشه هم داغ بود ، یک پشه‌های عجیب‌الجسه‌ای اونجا بود که حتی از روی لباس هم به راحتی نیش می‌زد ولی من جان سالم به در بردم ، به قول بورات "a great success"
 دیروز کثیف بودن را هم تجربه کردم ، با دستی که آتش روشن کردم ، از درخت بالا رفتم  و به هر آشغالی دست زدم ، غذا خوردم ، آخرش هم انگشتام را لیسیدم و عجب مزه‌ای داشت معجون کباب و لجن!
عکس‌های قشنگی هم گرفتم ولی صد حیف که با این اینترنت دیزلی نمی‌تونم آپش کنم ، اما عکسی را که به عنوان تصویر زمینه کامپیوترم  انتخاب کردم را با زحمت آپلود کردم که شاید مقبول افتد!

پ ن : مدتیه از اینترنت رایگان دانشگاه استفاده می‌کنم که با سرعت خارق‌العاده 21 کانکت می‌شه، به امید روزی که DSL بگیرم‌!

 

+ نوشته شده در  2007/5/19ساعت 14:31  توسط محمد  | 

تقاطع

 

دیشب فیلم تقاطع ساخته ابوالحسن داوودی (اگه اشتباه نکنم) را دیدم‌. به نظرم از بهترین فیلمهای ایرانی بود یا حداقل تا یه جایی قابل قبول بود ، هر چند مشکلات خودش را هم داشت ، مثلا شخصیت‌های فیلم  برای یک فیلم 100 دقیقه‌ای بیش از حد زیاد بود‌. ولی آن صحنه تصادف خیلی برام تاثیر گزار بود و فیلم به خوبی نشان داد که یه لجبازی بچگانه چه‌طوری  می‌تونه چند تا خانواده رو به F بده‌.
شاید تاثیر این صحنه به خاطر این بود که خودم چند روز پیش یه همچین دیوونه بازی در آورده بودم ، یه پراید بود ، هی بوق و چراغ می‌زد که بهش راه بدم ، منم افتادم رو دنده لج و چند متری (حدود 200متر) پشت خودم بردمش  ، بعد بهش راه دادم ، می‌دونستم که وقتی که داره ازم جلو می‌زنه حتما تو ماشینو نگاه می‌کنه ، پس خودمو آماده کردم ، تحریک کننده ترین حرکت ممکن را انجام دادم ، تا چشمش تو چشمم افتاد شروع کردم به خندیدن ، خنده‌ای که تا ته حلقم دیده بشه ، آره جواب داده ، پرایدیه دیوونه شده بود ، حالا اون جلوی من بود هی حرکات مارپیچ انجام می‌داد و ترمز‌های ناگهانی می‌زد و من هم فقط می‌خندیدم ، دوست داشتم که یه نیسان وانت داشتم و می‌زدم همچین ماشین تا شیتولش جمع بشه ولی هم خودم و هم اون شانس آوردیم که امکانات در حد نیسان نبود ، خلاصه با دیدن پلیس هر دو سر عقل اومدیم و ماجرا ختم به خیر شد ، ولی همیشه اینطور نمی‌شه ! پارسال بود ، به یه پرایدیه راه ندادم اونم اومد دیوانه‌وار سبقت بگیره ، ماشینش گرفت به سپر ماشین من ، مال من هیچش نشد ولی یه سمت پراید رفت‌. کمی قبل‌ترش هم با یه نیسان کل انداختم ، در صورتی که هیچ وقت نباید با نیسان جماعت شوخی کرد ، هنوزم خراشش جلوی گلگیر بجا مونده!


 

+ نوشته شده در  2007/5/18ساعت 10:56  توسط محمد  | 

شعور چیز خوبیست!

 

گوشیم  زنگ می‌خوره ، شماره یکی از دوستاست
ــ بله ، بفرمایید
.... ـــ کجایی؟
ـــ تو راه دانشگاه
ـــ ببین ، من امروز نمی‌تونم کلاس بیام ، جای من حاضر بزن!
ـــ باشه
ـــ حتما حاضر بزنیا‌! هفته دیگه خودم می‌رم لیست را نگاه می‌کنم!
....‌ ـــ خدا حافظ‌.
خیلی ناراحت شدم ، آخه " خودم می‌رم لیست را نگاه می‌کنم" یعنی چی؟ نمی‌دانم فکر نکرده حرف زده یا شایدم چون شیش هفت سال ازم بزرگتره به خودش اجازه داده زر اضافه بزنه!
من دارم بهت لطف می‌کنم ، دارم تو کلاسی که استاد گاه به گاه لیست را چک می‌کنه برات حاضر می‌زنم ، احتمال داره نمره 16،17 را با 10 ،11 عوض کنم ، با این همه تو داری تهدید می‌کنی؟
درسته که مهندسه قابلی نمی‌شی ولی چون هم سنت از من بیشتره و هم روابط عمومی قوی داری احتمالا خیلی زود تر از من تو کار جا می‌افتی ولی این حرفهای نسنجیده و خالی‌بندی‌هایی که هیچ وقت تمامی نداره خیلی به ضررته!
برای تنویر افکار عمومی بگم که عمده فعالیت درسی این دوست عزیز برای پاس کردن درسها اینه که اساتید محترمی را که ماشین ندارند تا درب منزل می‌رساند‌. ضمنا چون می‌دانم که به اینترنت دسترسی نداره ـــ اصلا کار با کامپیوتر را بلد نیست ـــ، جرات ( جرعت؟!!) بیان این مطالب را پیدا کردم !

 

+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 18:5  توسط محمد  | 

...

 


امروز یک کلاس داشتم از ساعت 12 تا 2 ، ساعت 1.45 که شد استاد گفت یه استراحت یه ربعه بکنید و برگردید ادامه درس‌. راس ساعت دو هم یک استاد دیگه هم اینجا کلاس داشت‌‍. خلاصه ساعت 2 ریختیم تو کلاس و بچه‌هایی که با استاد دیگه درس داشتند را از کلاس انداختیم بیرون و ادامه درس ، حدودساعت 2.30 بود که یکی از مسئولین آموزش آمد و به استاد گفت اگه می‌شه بروید جای دیگه و استاد در جواب گفت که فقط نیم ساعت و و قتی شنید که درس وصیت نامه هست که اصلا بی‌خیال خالی کردن کلاس شد‍. خلاصه هی اصرار می‌کرد و استاد ما هم ول کرد اومد تو کلاس ، حالا هی دانشجوهای دیگر در می‌زنند ، استاد وصیت اومد پشت در ، هی امهندس مهندس کردند ، نه ، استاد ما به هیچ یک از اعضا و جوارحش هم نیومد‌.(؟!!)
نهایتا ساعت 3.45 درس را تموم کرد‌. ولی این وسط از بی‌خیالی استاد و بی اعتناییش به تذکرات خیلی خوشم اومد ، تازه وسط کلاس هم اومدن دنبال استاد که  همه تو جلسه هیئت‌علمی دانشگاه منتظر شما هستند ، گفت بهشون بگو که نمی‌یاد! خلاصه به نظر من آدم باید برای اینکه کارش پیش بره ، کار خودش را بکنه و به هیچ کس هم اعتنا نکنه ، این هم که حقوق دیگران ضایع بشه هم اصلا به ما چه !
پ ن : اگه متوجه نشیدید که چی‌ به چیه اشکال نداره ، خودم هم نفهمیدم چی نوشتم!

 

+ نوشته شده در  2007/5/16ساعت 20:21  توسط محمد  | 

Borat Cultural Learnings of America for Make Benefit Glorious Nation of Kazakhstan

                                             

                                             

                                               

تو این دو سه هفته فیلمهای زیادی دیدم مثلا   apocalypto , scoop , eternal sunshine… , tiger & snow , GAVAZNHA  ولی فیلم بورات را هم برای چندمین بار دیدم ، درسته که خیلی در موردش نوشتند ولی من هم در موردش می‌نویسم‌.  بورات قصه " نجف‌زاده " قزاقهاست که برای آموختن فرهنگ امریکایی به این کشور سفر می‌کند و بزرگترین تهیه‌کننده تلوزیون قزاقستان یعنی " عظمت بایگاتوف " هم همراهشه‌. سراسر این فیلم سرشار از خنده است ، از صحنه‌های کودکستان و پینگ پونگ بازی بگیر تا داستانهایی که طی سفر برایشان پیش میآید ، البته آنها داستان‌ها را پیش می‌آورند‌. تعارف کردن پنیر ، دیدار با گی‌ها ، شرکت در مهمانی ، حظور در اخبار شبکه 16 ، خریدن حیوان خانگی و صحنه‌های بسیار دیگر که اوج آنها دعوای بورات وعظمت می‌باشد‌. شخصیت‌های فیلم آنقدر جالب هستند که هنوز هیچی نشده جای خودشون را بین القاب دوستان باز کرده‌اند و عظمت کار را تا بجایی رسانده که افرادی را که سالها به لقب " نانی " ( مرغی غول‌پیکر ) یا " خی khee " ( گراز به زبان مازندرانی ) می‌شناختیم ، فورا به عظمت تغییر نام دادند‌.
تماشای این فیلم به هیچ گونه تسلطی به زبان انگلیسی نیاز ندارد و کلمات بسیار ساده و شمرده تلفظ می‌شوند ، بورات انگلیسی را جوری صحبت می‌کند که وقتی می‌شنوی خودش واقعا بچه انگلیسه شاخ در میاری! توصیه بعدی اینکه این فیلم را تنهایی نگاه نکنید چون تماشای دسته جمعی اونم در جمعی خول و چل می‌تواند شما را تا سر حد مرگ بخنداند و اگر فیلم را مثل من تنهایی تماشا کردید برای مدتها افسوس می‌خورید که چرا؟ ولی بازهم جای امیدواری هست! می‌توانید هنگام تماشای بار دوم چند تا دوست عوضی را هم دعوت کنید ـــ توصیه اکید! حضور یک عدد عظمت الزامیست!!! ــــ
نمی‌دانم که قزاقها به این فیلم اعتراض کرده‌اند یا نه ، ولی هرچه هست شانس آوردیم که این فیلم را در باره ایرانیها نساختند! هرچند افرادی که از آن کشور های مشترک المنافع دیدن کرده‌اند چیزی شبیه به همین چیزی که تو فیلم هست را تعریف می‌کنند!
ولی یک سوال همچنان برام بی جواب مونده ، که آیا اون سرود مسخره‌ای که بورات تو فیلم خوند ، سرود واقعی قزاقستانه‌؟

 

+ نوشته شده در  2007/5/15ساعت 18:26  توسط محمد  | 

معجزه

 

                            آرتزین
                                    هرچند که عکس کاملی نیست ولی قابل قبوله!

 تو کتاب دینی دبستان بود ، یادم نمیاد چه سالی ، داستانی داشت که در آن حضرت علی چاهی حفر می‌کنند و آب چاه فوران می‌کنه و از سر چاه لبریز می‌شه‌. معلم خوب ما هم شدیدا سعی می‌کرد که به ما بقبولونه که این امر یک معجزه بوده که از حضرت علی سر زده و امکان ندارد که آب چاه خودش بالا بیاد‌. ولی امروز چیز جالبی تو خیابون توجهم را جلب کرد ، از چاه‌های فاضلاب طرح اگو ـــ بعضی جاها هم وسط آسفالت خیابون ـــ همینجور مثل چشمه آب برای خودش میومد بیرون ، که البته تازگی نداره و داستانی همیشگیست و اصلا دلیل اصلی تعویق بهره‌برداری از  طرح فاضلاب شهری همین آبهاست‌! از یکی از کارمندان اداره آب شنیدم که روزانه تعداد زیادی گزارش ترکیدگی لوله داریم که همشون مربوط می‌شه به همین آبها و مردمی که فکر می‌کنند لوله ترکیده! حالا دلیل این معجزات مربوط می‌شود به سفره آب زیرزمینی که هم سطحش بالاست و هم تحت فشار آرتزین قرار داره ، یعنی بنابر شرایطی آب زیر زمین دارای فشار می‌باشد و معمولا به دلیل وزن خاکی که روی آن قرار دارد نمی‌تواند جوشش کند ولی هنگامی که چاه روی آن حفر می‌شود وزن خاکی که روی آن بوده کاهش می‌یابد و فشار آب بر فشار خاک غلبه می‌کند وباعث جوشش آب به سطح می‌شود‌. حتی می‌تواند شرایطی وجود داشته باشد که آب چندین متر فواره کند‌!
البته شاید این امر برای مردم آن زمان حکم معجزه را داشته یا اینکه اتفاق افتادن آن در عربستان ـــ‌ یا عراق ، بالاخره نفهمیدم که امام علی کجا بوده ، هم تو مکه بوده ، هم تو مدینه و هم  تو کوفه ! ـــ بعید به نظر می‌رسیده!

یک عادتی که من دارم اینه که با این که می دونم طرف چرند گفته بازم باید دنبال رگه هایی از حقیقت تو حرفهایش بگردم .

 

+ نوشته شده در  2007/5/14ساعت 0:26  توسط محمد  | 

بی تو نفس کم میارم ...

 

                                          

 

پشت یه کامیون نوشته بود : خدایا ! یا تو یا هیچ کسه دیگه‌!

+ نوشته شده در  2007/5/13ساعت 19:59  توسط محمد  |