آقا ! محمد رضا شاه اون زمينا رو داد به بابای جنابعالي كه هم از بيكاری در بياد هم كشاورزی مملكت رونق پيدا كنه! حالا تو اومدی اون زمينو فروختی با پولش رفتی ماكسيما خريدی؟ خوب نوش جونت! ولی يه چيزايی رو بايد بدونی ، اين اتول حضرتعالی با اون ملوس وثم طلا چند تا فرق جزيی داره :
اولا ملوس (به نمايندگی از حيوانات درازگوش) وقتی به يه مانع ميرسيد به صورت خودكار توقف ميكرد ولی اين ماشينا يكی از مشكلاتشون اينه كه بايد ترمز بگيری وگرنه ميزنی هم ماشينتو هم زندگی مردم را باطل ميكنی!
ثانيا ملوس مجهز به سيستم ESP بود كه سر پيچ تعادل خودش را حفظ میكرد ولی اين اتول زبون بسته شعورش به اين حرفا نميرسه و فورا چپ ميكنه
ثالثا ملوس يك سری آلودگی هايی داشت كه البته زود جذب طبيعت میشد وگه گاهی از روی دلتنگی فرياد دلنشينی سر میداد . ولي صدای سيستم ماشينت هيچ وقت جذب طبيعت نميشه وروی اعصاب ملت باقی ميمونه.
رابعا اين بنزين يونجه باغ بابات نيست كه همينجوری میسوزونی!
حالا چرا چماغ درمياری؟ كي گفته تو ملوس سوار میشدی؟ چی ؟ من گفتم ؟ كذب محضه ، دروغه ، خياله!
+ نوشته شده در
2007/4/20ساعت 17:29  توسط محمد
|
معمولا هر روز ورودیهای وبلاگ از طریق موتورهای جستجو را چک میکنم تا ببینم که افراد با جستجوی چه واژههایی ، به اینجا میآیند ؟ دیروز وقتی روی یکی از این ورودی ها که از Google بود کلیک کردم ، به پیام معروف " مشترک گرامی ... " برخوردم . به خودم گفتم که : آخه چه کلمهای نوشتم که آنقدر زشت است که فیلترش کردهاند ؟
همین کار را با فـیلــتـرشکن تکرار کردم ، نتیجه جالب و ناراحت کننده بود . آن کلمه چیزی نبود جز " عشق "!!
یعنی عشق تا حدی زشت و کریه است که باید فیلتر شود ، یا شاید هم افرادی که مطالب عاشقانه مینویسند به دنبال براندازی نرم هستند ؟ تا جایی که به ما یاد دادهاند ، عشق ــ حتی از نوع زودگذر و کورکورانه آ ن ــ امری مقدس پنداشته میشود ، هر چند این را هم قبول دارم که امروزه عمده مطالب عاشقانه را دختر ترشیدههای چشم به در و پسرایی که دوست دارند ادای شاعرها را در بیاورند یا دختری را خر کنند ، مینویسند ولی این دلیل نمیشود که واژه عشق را در ردیف واژه های صکصی بیاوریم ، اما همین برای مخابرات و عمال فیلتر ، شرطی لازم و کافیست .
تو شهر ما ــ نوشهر ــ که اینطوریه ، تو شهر شما چه خبره؟
+ نوشته شده در
2007/4/19ساعت 17:17  توسط محمد
|
دم ظهری کنار دانشگاه یک دستگاه نیسان وانت آتش گرفته بود و راننده کپسول آتشنشانی همراه خودش نداشت . حالا شانسی که آورد اون اطراف مغازه زیاد بود و همانطور که میدانید برای گرفتن جواز کسب حتما باید کپسول آتشنشانی داشت ــ هرچند که این قانون را به شیوه های مختلف میشه دور زد ــ دو نفر از کسبه اطراف کپسول بدست به جان شعله مورد نظر افتادند . ولی متاسفانه طریقه صحیح استفاده از کپسول را نمیدانستند و با ترس فراوان از فاصله دو متری ، شعله را نشانه رفته بودند ، انگار که دارند به باغچه آب میدهند . خلاصه شعلهای را که میشد با یک کپسول یک کیلویی خاموش کرد با دو کپسول 12 کیلویی مهار کردند ــ معمولا در مغازه ها و کارگاهها از کپسول های 6 یا 12 کیلویی استفاده میکنند که قیمتی حدود 25000 تومان دارند ــ
این کپسولها در مکانهای مختلف زیاد یافت میشوند اما کمتر کسی نحوه استفاده صحیح آن را میداند . به منظور اطفاءحریق به وسیله این کپسولها ــ نوع متداول پودر و گاز ــ ابتدا باید کپسول را یک مرتبه سر و ته کرده یا تکان بدهیم ــ یا مثل فیلمها تهش رو محکم بکوبیم زمین ، که البته بدرد همون فیلمها میخوره ــ سپس ضامن را کشیده ، نازل را سمت شعله گرفته و از فاصله ای هر چه نزدیکتر اهرم را فشار داده و پودر ــ کف یا گاز یا آب ــ را به مرکز شعله میفشانیــم ! اگر از کپسولهای کوچک یک کیلویی استفاده میکنید ، تا تمام شدن محتویات کپسول ، اهرم را ول نکنید ، چون اگر اهرم را ول کنید تا ببینید که آتش خاموش شده یا نه ، و آتش به طور کامل خاموش نشده باشد ، ته مانده کپسول دیگر توان خاموش کردن آتش را ندارد . به کپسولهای یک کیلویی ، کپسولهای 6 ثانیهای نیز میگویند .
اگر خودرویی آتش گرفته ابتدا کپسول را آماده استفاده کرده و سپس کاپوت ــ درب موتور ــ را باز کنید . چون به محض باز کردن کاپوت ، با کامل شدن مسیر حرکت هوا ، شعله بیشتر میشود . و اگر بعد از باز کردن کاپوت ، تازه به فکر آماده کردن کپسول بیافتیم ، موتور آسیب بیشتری دیده و همچنین مهار شعله به علت گسترش آن مشکلتر میشود . بعد از باز کردن کاپوت ، نترسید ، بروید جلو ، معمولا درون محفظه موتور چیزی برای منفجر شدن وجود ندارد ، پس نترس ، برو جلو ! 6 ثانیه فرصت داری آتش را خاموش کنی ، مرکز آتش را هدف بگیر ، شعله خاموش شد ، به همین راحتی !
بهترین راه برای یادگیری طریقه استفاده از کپسول اینه که خودتون یکبار آتشی را با آن خاموش کنید . برای این کار اول صبر کنید تا زمان شارژ سالیانه کپسول بشه ، چون هزینه شارژ کپسول استفاده شده با کپسولی که هنوز پره ولی باید برای اطمینان هم که شده شارژ بشه ، فرقی باهم ندارد ــ مثلا 1500 تومان برای کپسول یک کیلویی ــ ، پس کپسول را خالی کنید بعدا برای شارژ به شرکت مربوطه بدهید ، با این کار هم عملا از کپسول استفاده کردهاید ، هم مطمئن میشوید که شرکت مورد نظر پودر تازه درون کپسول میریزد. چون شرکتها باید پودر تازه بریزند ولی معمولا این کار را نمیکنند . خوب بگذریم .
یک آتش دستی درست کنید ، اگر امکانش را داشتید که لاستیک ماشین آتیش بزنید که عالی میشه . بعد تمام مراحل اطفاء حریق را میتوانید تمرین کنید . خوبی این کار اینه که چون میدانید آتش دستی و کنترل شده است پس دیگر هول ( حول ؟ ) نمیشوید و با خیال راحت و اصولی این کار را انجام میدهید و یاد میگیرید .
همین امروز بروید و یک کپسول آتشنشانی برای خانه یا محل کارتان ــ یا خودرو ــ بخرید . 20 ،25 هزار تومان در مقابل خسارتی که آتش سوزی به بار میاره بسیار ناچیزه !
سایز کپسول با قیمت آن رابطه خطی ندارد ، معمولا با دو برابر شدن سایز کپسول ، قیمت آن فقط 3 تا 4 هزار تومان افزایش پیدا میکنه!
اگر یکبار حتی به اندازه یک پیس ، از کپسول استفاده کردید ، باید آن را برای شارژ به مرکز مربوطه تحویل دهید چون گاز کپسول پس از چند ساعت کاملا خالی میشود.
این لوله کشی های گاز شهری هم مثل این میمونه که تمام شهر را بمب گذاری کرده باشند ، دعا کنید که زلزله نیاد! چون اگر حتی بنای مقاوم هم داشته باشید ، در مورد انفجار لوله های گاز فقط میتوانید دعا کنید!
این دومین آتشسوزی خودرویی بود که تو این چند ماهه دیدم !
راستی میدونستید که طبق آئین نامه آتش نشانی ، وجود سیستم اطفا حریق و پله خروج اضطراری برای ساختمانهای چهار طبقه و بیشتر الزامیست ؟
پ ن : یکسری اطلاعات تکمیلی را میتوانید از اینجا بگیرید .
+ نوشته شده در
2007/4/18ساعت 20:33  توسط محمد
|
مجتبی در حال رانندگی رو صندلی سمت راست !
امروز نمیدونم چرا اینقدر بد بیاری آوردم . یکی از شوخی هایی که معمولا میکنم اینه که میرم از پشت یواش ـ خیلی آروم ـ میزنم به ماشین رفقا که شوکی که بهشون وارد میشه خیلی جالبه . ولی امروز که رفتم دانشگاه ، دیدم که یکی از دوستا تازه ماشینشو پارک کرده و هنوز تو ماشینه ، آروم بهش زدم ، اما پیاده که شدم دیدم ، چراغ ماشینم هزار تیکه شده ، تو راه بر گشت هم رفیقم برای نشون دادن مهارتهای رانندگیش افتاد جلوی من ، رو صندلی سمت راست نشست و از همونجا دو ، سه کیلومتری راند ، تازه کلی هم سبقت گرفت . خونه هم نگفتم که اصل ماجرا چی بود ، گفتم که رفتم کلاس بعد دیدم که یه نامردی زده و رفته ! این گذشت تا بعد از ظهری که تو راه باتری سازی بودم یه موش دیدم که خرامان داره وسط خیابون قدم میزنه ، رفتم که زیرش بگیرم ، ییهو نزدیک بود کنترل ماشین از دستم در بره و برم رو جدول که خدا به خیر گذروند . بعد از باتری سازی رفتم مغازه یکی از آشنایان ، داشت با یکی سر مونده حساب بحث میکرد ، تا منو دید گفت : آقا محمد اصلا شما بگو من میتونم این کارو بکنم ؟ منم خوب حق رو دادم به رفیقم و گفتم : نه ، نمیشه! همینجا مشتری عصبانی داد زد که تو که از هیچی خبر نداری برا چی حرف میزنی ؟ وکلی اراجیف دیگه . خوب حق داشت منم که ضایع شده بودم فوری رفتم بیرون . تو راه برگشت یه چوبرختی خریدم برا پشت در اتاقم ، خونه که اومدم بسته رو که باز کردم ، دیدم ناقصه ، حالا کیحال داره بره اونو پس بده ؟ اصلا ولش کن . میخوام که هر چه زودتر امروز تموم شه ! تازه شب هم میخوام برم خونه خاله ، یکدفعه اونجا هم ضایع بازی در نیارم ! خدا تا فردا صبح رو بخیر بگذرونه !
+ نوشته شده در
2007/4/17ساعت 18:29  توسط محمد
|
ديشب فيلم "كافه ستاره" اثر سامان مقدم را ديدم .نميدونم با سيروس مقدم چه نسبتي داره فقط هرچه هست بر خلاف سيروس ، فيلم شكمي توليد نميكنه . قبلا فيلم مكس را هم از اين كارگردان ديده بودم كه با اين فيلم از زمين تا آسمان فرق داشت . فيلمي ساده و روان در ژانر بدبختي بود . داستان یک زن که شوهرش معتاده ، یک دختر و یک دختر ترشیده ـ پیر دختر ـ که همگی آمادگی لازم را برای بدبخت شدن دارا میباشند . با ديدن اين فيلم ياد نقدي افتادم كه اگر اشتباه نكنم پارسال از اين فيلم خوانده بودم كه در آن آقاي نقاد نكته مهمي را كشف كرده بود . اين نكته چيزي نبود جز اقدام فيلم به براندازي نظام ، وچيزي شبيه اين گفته بود كه " اين فيلم تلاش ميكرد تمام بدبختيهاي فيلم را از چشم نظام ببيند و نظام را ناكارآمد جلوه دهد " همينجا لازم ميدونم از آقاي نقاد به دليل نكته سنجي و ديد وسيعشون تشكر كنم .احتمالا آقاي نقاد با شنيدن دبي دبي كردن هنرپيشهها ياد يه ترانه معلومالحال از يك خواننده معلومالحالتر كه از خواندن اين ترانه قصدي جز براندازي نظام نداشته افتاده! ( يه چند خطي هم ادامه داده بودم كه دچار خود سانسوري شد ) اصلا به من چه ؟ والله!
پ ن : اگر همشون بدبخت نشدن به من ربطی نداره . اگه من کارگردان بودم بدون شک همشون را بدبخت می کردم !
+ نوشته شده در
2007/4/16ساعت 19:51  توسط محمد
|
امروز پس از سه جلسه غیبت بالاخره به کلاس خانوم نیکفرجام رفتم . باورم نمیشد وقتی که اسمها رو خوند به من گفت که تو همکلاسی سعید ما نبودی ؟ بعد کلی خوش و بش کرد، ولی اگر بچه ها نمیفهمیدند که ما آشنایی داریم بهتر بود . آخرین باری که بچه ها فهمیده بودند که با یکی از استادا آشنا ـ آشنای بسیار بسیار دور ـ هستم ، دیگه بعد از امتحان امان منو بریده بودند و شب و روز بهم زنگ میزدند که از فلانی نمره بگیر ، یکی از بچه ها هم که 2.5 شده بود که دیگه ول کن ماجرا نبود . آخه بهشون میگفتم که اگر با من اونقدر آشنایی داشت که من 13 نمیشدم ، بهم 20 میداد - اگر چه نمره دوم کلاس بود نمره اول 15 بود - بگذریم ، با پسر استاد ، کل دوره دبستان و راهنمایی همکلاس بودم ، همکلاس که نه ،هم نیمکت ، رفیق فابریک . تا اینکه از ایران رفتند ، یادمه آخرین روزی هم که به مدرسه ما میاومد با هم به خونه رفتیم و یه سری هم به گربههاش زدیم. خلاصه گذشت تا امروز که از مادرش شنیدم که سعید ، پزشکی میخونه ، که خیلی ـ بیش از حد ـ خوشحال شدم .میخواستم شماره موبایلش را از مادرش بگیرم که با خودم گفتم که نکنه نداشته باشه و بد بشه ، ولی کمی - فقط کمی - فکر که کردم پی به خبط خود بردم ، پس در اولین فرصت باید با سعید تماس بگیرم و ببینم تو این چند ساله چه کار میکرده؟
+ نوشته شده در
2007/4/15ساعت 21:3  توسط محمد
|
بالاخره بـهـار به باغچـه ما هم رسید !
+ نوشته شده در
2007/4/15ساعت 12:36  توسط محمد
|
امروز یکی از همسایه های اومدو خداحافظی کرد و گفت که چند روزی میشه که از اینجا رفتن . آدمهای ساکت و بی آزاری بودند . چند روز پیش دیده بودم که یک پرشیا تو حیاطشون پارکه و با خودم گفتم که حتما باید مال مهموناشون باشه- ولی مال همسایه جدید بود - ، چون خود آقای همسایه اعصاب و حوصله رانندگی را نداره . بنده خدا شغلش رانندگی بود، ولی به علت مشکلاتی که داشت ،ماشین را فروخت و مقداری سرمایه به شخصی داد تا براش کار کنه ، زندگیاش ازین راه تامین میشد .
موجی بود ، به طوری که شبها نمیتونست بخوابه و اعصاب رانندگی نداشت ، بچه هاش هم جیکشون در نمیاومد ، سکوت مطلق تو خونشون حکم فرما بود . ولی با ما همسایه ها که خیلی عادی و محترمانه برخورد میکرد. تو جنگ علاوه بر صدمات روانی ، یک انگشت پاش هم قطع شده ، کنار قلب و ستون فقرات ترکش جدی و وحشتناک داره و دستگاه تناسلیاش هم آسیب جدی دیده ، ولی با همه این حرفها هنوز برای گرفتن جانبازی اقدام نکرده و تمام هزینه های درمان رو – که خیلی هم زیاد هست ـ از جیب خودش میده ، تا جایی وضعش وخیمه که دکترش گفته : که اگر به فکر خودت نیستی به فکر بچه هات باش ، چون اگه اون ترکشها هم از جاشون تکون نخورند ، این قرصای اعصابی که میخوری دخلتو میاره . خلاصه نمیدونم هدفش از نگرفتن جانبازی چیه ؟
خانومش هم انسان بسیار محترمی هستش ، ولی آخر سر نفهمیدم که به کدوم صراطه ؟ یک روز میدیدی که یک خانوم چادری بهت سلام کرد نیگاه که میکردی، میدیدی که خانوم همسایه است ، یه روز با مانتو ، یک روز با آرایش غلیظ و گاهی هم با چادر گلگلی .
خلاصه هر جا که هستند دست حق به همراهشون .
+ نوشته شده در
2007/4/14ساعت 18:26  توسط محمد
|
در برنامه اخیر "طلوع ماه " با اجرای آقای ارجمند ، آقای منوچهر احترامی مهمان برنامه بودند . من پیش از این چهره ایشان را ندیده بودم ولی از شکلکی بالای مطالبشون در مجله گل آقا چاپ میشه حدس زدم که باید خودش باشه و بعد از چند لحظه زیرنویس آمد که " استاد منوچهر احترامی "
نکته ای که برام جالب بود این بود که ، "پیر ما " همون کسی که هر مطلبش رو تو گلآقا چندین بار میخونم همون نویسنده همان کتابهاییست که در دوران کودکی حداقل روزی یکبار باید میخواندم ( یا برام میخوندند)
آره ، نویسنده کتاب با حال و دوست داشتنی " دزده و مرغ فلفلی " یا سلسله قصص حسنی ، هنوزم که هنوزه اگر کتاب مرغ فلفلی رو تو قفسه کتابا ببینم حوس میکنم که یه دور بخونمش ، جالبه که این کتاب که طولانیترین قصه تعقیب و گریز نام گرفته سر و تهش تو دو دیقه هم میاد . این هم نمونه ای از بیانات پیر ما :
پیر ما در خانه اش سـگ بـسـتـه بود
از گـدا و دزد و مـهمـــان رسـتـه بود
سگ ، اگر چه پاچه گیر و بد اداست
لیک ، دور از جـــان آدم ، با وفـــاست
پ ن : خیلی دوست دارم سگ داشته باشم ، مادرم هم وقتی کوچک ( یا هم سن وسال الان من) بود تو خونه سگ داشتند اونم چه سگی که اگر الان بود حتما چهارصد پونصد تومنی میارزید ، اما حالا که نوبت من شده ، نمیدونم چرا این سگا یکدفعه نجس شدند ؟!
+ نوشته شده در
2007/4/13ساعت 18:16  توسط محمد
|
مدتی بود کامپیوترم مشکلی پیدا کرده بود. به طوری که وقتی روی آیکون درایو های هارد کلیک میکردم درایو مربوطه باز نمیشد یا به ندرت در پنجرهای دیگر باز میشد و هنگامی که راست کلیک میکردم فرمان Auotplay در سطر اول بود و میبایست گزینه open را از چند سطر پایینتر انتخاب میکردم تا درایو مورد نظر باز شود. این مشکل در سیستم اکثر دوستانم هم مشهود بود . همچنین در یاهو انسر هم به مشابه این سوالات که چگونه میشود این مشکل را رفع کرد برخورده بودم که عموما بدون پاسخ مانده بودند. درنهایت به روش آزمون وخطا ( روش اداره مملکت ) به راه حلی دست پیدا کردم که اصولا بهترین روش نیست ولی موثر است . این مشکل مربوط به ویروسی (تروجان) به نام ROSE.EXE میباشد که با یک آنتی ویروس ازبین میرود ـ من از آنتی ویروس McAfee Enterprise8 استفاده کردم – ولی مشکل اینجاست که پس از ویروس زدایی باز هم اثرات ویروس پا برجاست ، در اینجا باید درایو هارد را فرمت کرده تا اثرات ویروس کاملا پاک شود . در این میان از نصب مجدد ویندوز گریزی نیست . حال میتوانید با دابل کلیک درایو مورد نظر را بدون مشکل باز کنید .
پ ن : در registry editor هم میشود دستبرد ، ولی نتیجه کار موقتی خواهد بود .
اگر کسی راه حل بهتری هم دارد ، از ما دریغ نکند!
+ نوشته شده در
2007/4/12ساعت 13:39  توسط محمد
|
این آقا چند سال پیش برای نمایندگی مجلس از حوزه نوشهر و چالوس نامزد شده بود . خیلی شانس آوردیم که رای نیاورد . در ادامه مطب میتوانید گزیده افاضات دکتر ایوبی را به نقل از بازتاب بخوانید و ببینید که چه افرادی با پول مملکت میرن خارج تا دکتر برگردند . خداییش بقیه دامداران کلاردشت که به فرانسه نرفته اند و دیپلم ردی دارند از این آقا (که فرانسه رفته و دکترا دارد ) سنجیده تر صحبت میکنند. ـ حق دارند که بازتاب را فیلتر کنند ـ
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/4/11ساعت 17:35  توسط محمد
|
بعد از چند روزی كه وبلاگ نويسی را شروع كردم به اين نتيجه رسيدم كه چقدر بد مینويسم . سوادم برای نوشتن خيلی كم بوده و هست . همه دانسته هام به دو تا و نصفی فيلمی كه ديده بودم و سه چهار تا مجله ای كه مرتب میخونم – كه البته دو تاشون فنی هستن – محدود میشه . كتابهايی هم كه میخونم همشون يا درسیاند يا باز هم درسیاند .(از كتاب پر بار دكتر مستوفی نژاد بگير تا سلسله كتابهای بی بو و خاصيت شاپور طاحونی )
ازين جهت تصميم گرفتم كه وقتی را به مطالعه اختصاص بدم . اسم نويسندگان زيادی را شنيده بودم كه با صادق هدايت ، لئو تولستوی و ارنست همينگوی – وتا حدی گارسيا ماركز- آشنايی بيشتری داشتم . با لئو تولستوی در كلاس درس ادبيات آشنا شدم ، استاد میگفت كه زبان تولستوی زبان اخلاقه و به همين دليل امروزه زياد طرفدار ندارد ، در مورد درستی حرف استاد نمیتوانم نظر بدهم چون هيچ گاه اثری از تولستوی نخواندهام . در شهر ما (نوشهر) بسياری از پيرمردها و كسبه زبان روسی میدانند و من هم وسوسه شدم كه زبان روسی بياموزم و كتابهای تولستوی را به زبان اصلی بخوانم ، آرزو كه بر جوانان عيب نيست!
با صادق هدايت هم سر كلاس ادبيات آشنا شدم ، نويسنده محبوب استاد بود و چند داستان كوتاه هم از او در كلاس خواند و نقد كرد از جمله سگ ولگرد . همچنين خوانده بودم كه رمان بوف كور معروفترين اثرش می باشد ، پس بدنبال اين اثر گشتم تا اين كه توانستم نسخه ای از آن را از سايتی دانلود كنم ، چشمتان روز بد نبيند ، از هر چی رمان و ناول و كوفت و زهرمار بود حالم بهم خورد ، آخه يك نوشته تا چه حد ميتواند چرت و مزخرف باشد ، تا پنج شيش صفحه بيشتر نتوانستم به خواندن ادامه بدهم ، كل داستان در باره يك ابله جن زده بود كه از سولاخی به بيرون نگاه میكرد ، به همين سادگی به همين مزخرفی . اصلا اگر مطلبی به سی و چند زبان دنيا ترجمه شود دليل بر خوب بودن آن اثر نيست . چون سخنان بوش وهمتايش هر روز به چندين زبان دنيا ترجمه میشود دليل نمیشود كه ايشان را سياستمداری خوب بدانيم . بگذريم ، بيشتر از اين ارزش بحث ندارد .
و اما همينگوی ، داستان آشنايی با آثارش باشد برای پست بعدی كه خودش داستانیه ! به خونه دوستم رفته بودم ، كتابخانه ای نچندان بزرگ داشت ، به همراهش گشتی لای كتابها زدم چند مجموعه شعر انگليسی داشت كه به دلم ننشست – بيشتر به درد دخترا میخورد- يكسری كتاب هم داشت كه از نشون دادنشون تفره میرفت – اگر اشتباه نكنم يادگاریهايی روی كتابا داشت كه نمیخواست من ببينم – در كمال ناباوری بين كتابا دو اثر از همينگوی پيدا كردم ، "پيرمرد ودريا" و " پاريس ، جشن بيكران" كلی ذوق كردم ولی به روی خودم نياوردم .هردو كتاب را ورانداز كردم يكی در قطع جيبی بود و ديگری كمی بزرگتر دوستم فورا گفت كه پيرمرد و دريا ترجمه مقابلهای توسط استادشه. همين جمله رو كه گفت كلی تو ذوقم خورد پيش خودم گفتم(شايدم تو روش گفتم) كه اگر مترجم قابلی بود كه استاد تو نمیشد! رفتم سراغ پاريس ... ترجمه مرحوم فرهاد غبرايی بود ، نوشته بود كه مترجم اهل لنگرود بوده كه همين كافی بود كه اين كتاب را بردارم – چون دوست و آشنای لنگرودی زياد دارم كه همشون خيلی مهربان ، خونگرم و بیادعا هستند- خلاصه كتاب را آوردم خونه ، ظاهرا دوستم كتاب را نخوانده بود چون هم ورقهاش خيلی تيز و برنده بود هم بعضی از برگها كه خوب برش نخورده بود همچنان به هم چسبيده بودند . كتاب در مورد زندگی خود نويسنده واطرافيانش در زمان جوانی بود ، يه چيزی شبيه همين روز نوشت ، كه اگر اون زمان وبلاگ نويسی رواج داشت شايد ارنست جوان اين مطالب را در وبلاگش میآورد ، كه البته مطالبش باعث خين وخين ريزی میشد- چون بيشترش غيبت اطرافيانش هست - تو كتاب آنقدر از الكل و نوشيدن حرف زده كه آدم حوس میكنه بره يه پلمپی بزنه تو رگ- استخفرالله- . كل كتاب به صورت لقمههايی هستش كه میشه هر وعده يك لقمهاش را خورد (ببخشيد ، خواند) نثر كتاب خيلی ساده و بدون كلمات اجق وجق میباشد . آنقدر كتاب برای من جذبه داشت كه به راحتی نمیتونستم ولش كنم و به كارهای ديگم برسم تا اين كه بالاخره تمومش كردم و خيالم راحت شد . بزرگترين مشكل كتاب ، مسئله اندازه* بود كه در دست نگه داشتن وباز كردن كتاب را مشكل میكرد آخه نمیدونم كه اين كتاب تو چه جيبی جا میشه كه اسمش رو گذاشتن جيبی ؟ در آخر كتاب هم دوتا مقاله زده بود كه از اين اثر و خود همينگوی تعريف و تمجيد میكرد ولی اصلا مهم نيست كه اونها در مورد كتاب و نويسنده چی گفتن ، مهم اينه كه من از كتاب خوشم اومده ، والسلام!
در تلاش بعدي ميخوام كتاب" پيرمرد و دريا " را از روي متن انگليسي بخونم (البته هرجا كه كم آوردم از ترجمه مقابله اي كمك ميگيرم) خيلی هم دوست دارم كتاب " سفر به خانه آزاد شده " نوشته ابراهيم نبوی را كه سفر نامه حج ايشان میباشد را پيدا كنم.
*خدايه نكرده سو تفاهمی پيش نياد ، كلمات اين قسمت با متن كتاب هيچ ارتباطی نداشته و هرگونه تشابه اسمی اتفاقی بوده و نگارنده قصد بیادبی نداشته است
+ نوشته شده در
2007/4/11ساعت 16:32  توسط محمد
|
+ نوشته شده در
2007/4/10ساعت 0:0  توسط محمد
|
امروز براي اولين بار با يك نابينا از نزديك روبرو شدم يا بهتر بگم هم صحبت شدم . خواهر خانوم يكي از دوستام بود ، يه دختر هفده ، هجده ساله خيلي معمولي ، همش پيش خودم فكر ميكردم كه اين افراد با افراد معمولي فرق دارند ولي اشتباه ميكردم ، درست مثل ما حرف ميزد ، از كلمات عجيب استفاده نميكرد ، حس ششم و نيروهاي ماورالطبيعة هم نداشت ، تازه اطلاعاتش هم در مسائل مختلف به حدي باور نكردني زياد بود . تنها فرقش با خواهرش اين بود كه خواهره ته لهجه مازندراني داره ولي مريم به دليل اينكه در تهران بزرگ شده و درس خونده ، بدون لهجه صحبت ميكرد . ميخواست گوشي موبايل بخره _ گوشي كه بشود در آن نرمافزار مخصوص نابينايان را نصب كرد _ و چه كسي بهتر از من براي راهنمايي _ يكي از دوستام ميگفت كه اگر فروشگاه موبايل زده بودي كلي بازارت گرفته بود_ من معمولا سعي ميكنم گوشي كه طرف مدنظر داره از چشمش بندازم و گوشي ديگري را پيشنهاد بدم _ آخه اگر قرار باشه هرچي كه دلش ميخواد رو بخره اصلا چرا اومده از من سوال كنه _ ولي در اين مورد وقتي ديدم كه از گوشي 7610 خوشش مياد و ازش تعريف ميكنه ديگه دلم نيومد چيز ديگري پيش نهاد بدم در حالي كه گوشيهايي باقيمت و كارايي بهتر در بازار زياد يافت ميشود ، مطمعنا اين دلسوزي من در نهايت به ضرر طرف تمام ميشه ، هرچي باشه وضع ماليشون خوب نيست و ده بيست هزار تومان هم براشون خيليه !
راستي يكدفعه فكر نكنيد من موبايل باز هستما! از اولين و آخرين گوشي كه براي خودم خريدم دو سال ميگذره و الان هم مثل دسته گل نگه داشتمش و فكر كنم ، شيرين يه هفت هشت سالي برام كار كنه ، من كلا هر چيزي را كه بخواهم بخرم ، از بهترين جنس ممكن ميخرم!
+ نوشته شده در
2007/4/9ساعت 19:25  توسط محمد
|
امروز اولين روزي بود كه در سال جديد به دانشگاه رفتم . بعد از اينكه امروز صبح كلاس خانوم نيكفرجام را دودره كردم – اصلا حوصله دروس عمومي را ندارم- رفتم سر كلاس دكتر اصفهاني زاده ، اولين باري بود كه به كلاسش ميرفتم ، همانطور كه از قبل هم شنيده بودم بسيار به درس مسلط بود و قشنگ درس ميداد ، ضمنا از اون استادايي هست كه لخت ميان سر كلاس _ يعني جزوه با خودشون نميارن و از بر درس ميدهند_ اين استادا اعتماد به نفس آدم را زياد ميكنند ، چون وقتي من ميبينم استاد مباحث را از بر هست به خودم ميگم كه اگه استاد تونسته اينقدر به مطلب مسلط بشه پس من هم ميتونم ولي اگر استادي از رو جزوه رو نويسي كنه ميگم كه چه درسيه كه خود استاد هم نتونسته ياد بگيره . بعضي جاها فكر ميكنم كه مطلب را بهتر از استاد فهميدم و بهتر از اون ميتونم به ديگري انتقال بدم ، همانطور كه دوستام هم اگر مشكلي داشته باشند ميان سراغ من . ولي بعضي جاهام حسابي بوق ميزنم .
دكتر تو كلاس شوخي نميكرد ولي ته لهجه گيلانياش جلوي چرت زدن ما را ميگرفت . بعد از كلاس هم توي حياط رفاقا رو ديدم كلي خوش و بش كرديم و براي فرار از روبوسي شروع به انجام مسخره بازي كردم_ اداي برادران اهل سنت را هنگام روبوسي با كمي اغراق در آوردم_ كه يكدفعه مهندس نائيجپور از كنار ما رد شد كلي خجالت كشيدم تازه باهاش كارهم داشتم ولي ديگه روم نشد برم جلو ( 9 واحد با مهندس پاس كرده بودم وتازه 3واحد پروژه و كارآموزي هم مونده)
نميدونم چرا دانشگاه اينقدر برام جذبه داره و برعكس زمان مدرسه كه فراري بودم ، همش دوست دارم كه تو دانشگاه باشم . يكي از دوستا ميگه كه : "شما كه تو دانشگاهتون دختر ندارين اينقدر هواي كلاس رو دارين ، اگر دانشگاه ما مياومدين ديگه چه كار ميكرديد" البته بگم كه در دانشگاه ما ( يا بهتر بگم رشته ما ) به تعداد 4 فقره دختر يافت ميشود كه يا خنگ و كودن هسنتد يا كج و كوله و تصادفي! اين اواخر هم نمونهاي انتقالي از ديار آذربايجان يافت شده كه علاوه بر موارد فوق ، بوي گند عرق و ادكلن 100 تومني ميده ، خدا صبر بده !
+ نوشته شده در
2007/4/8ساعت 20:9  توسط محمد
|
يك آقايي لطف كردند در بخش نظرات به من گفتند ترسو ، زشت و بيتربيت . از همينجا به اين آقاي محترم قول ميدهم كه در تك تك جملاتي كه به كار ميبرم ، از ادب و تربيتي كه مد نظر ايشان ميباشد و در لابلاي جملات هرچند كوتاهشون پيداست ، استفاده كنم . بنا به قولي كه ميگه : ادب از كه آموختي .... من هم سعي ميكنم مراتب ادب را از شخص شما بياموزم . باشد كه مقبول افتد .در مورد قيافه و شجاعت هم به قول شاعر " .. من كه ادعا نكردم .."
+ نوشته شده در
2007/4/8ساعت 1:34  توسط محمد
|
سر يك مسئله كاري با يكي از دوستهاي قديمي حرفم شد . جريان از اين قرار بود كه براي كارگاه به تعدادي پنجره آلمينيومي نياز داشتيم . در كار پيمانكاري قيمت حرف اول رو ميزنه ، كسي بهتر و ارزونكار تر از همبازي دوران كودكي پيدا نكردم . با هم به توافق ضمني رسيديم و قرار شد هفته آينده كار را تحويل بده ، ما هم طبق حرف اين آقا كار ها را طوري برنامه ريزي كرديم كه هفته آينده به مرحله نصب برسيم . هفته بعد زنگ زد كه آمادست فردا بيا ببر . فردا كه رفتم گفت شرمنده نتونستم آماده كنم ، فردا خودم ميفرستم پاي كار . فرداييش هرچي منتظر مونديم ديديم كه نه خبري نيست . رفتم دم مغازه شاگردش گفت رفته مسافرت تا دو ، سه روز ديگه هم بر نميگرده ! حالا منم شديدا عصباني شده بودم همونجا به شاگردش گفتم كه : بهش بگو ديگه نميخواد آماده كنه ، كار رو ميدم به يكي ديگه!
همونجا رفتم به مغازه روبرو و سفارش كار و ابعاد مورد نظر رو بهش دادم قول پس فردا رو داد( تعداد كم بود ،نه تا پنجره 150در130) سر موقع هم تحويل داد ، قيمتش هم زياد فرق نميكرد .
دو سه روز بعد از ماجرا ، دوست قديمي زنگ زد كه سفارش آمادست ، دارم ميفرستم پاي كار. منم حسابي از خجالتش در اومدم ، البته به هيچ وجه از مرز ادب گذر نكردم ، فقط و فقط حرف حساب زدم ، فكر هم نميكردم كه ناراحت شده باشه ، چون خودم اگر كار اشتباهي بكنم به طرف مقابل حق ميدم كه اعتراض كنه و اصلا به دل نميگيرم ( يا حدقل سعي ميكنم به روي خودم نيارم )
به هر حال چند روز پس از ماجرا همديگر رو تو خيابون ديديم ، فورا تا چشمش به چشم من افتاد راهش رو كج كرد و از سمت ديگري رفت ، خيلي ناراحت شدم ازين كه نكنه از حرفمام رنجيده باشه و چون به هيچ وجه تحمل هيچ گونه دلخوري (يا شايدم قهر بهش ميگن) رو ندارم فورا مراتب منتكشي رو به جاي آوردم . يه پاكت از بهترين كيوي هاي درختمون كه خودم دستي گرده افشاني كرده بودم رو فرستادم در خونش ، شايد بهتر بود كه خودم ميبردم ولي نميخواستم خيلي بوي منت كشي بده . ولي اين راه كج كردن بازم ادامه داشت .( لامصب تو شهر كوچيك آدما روزي صد بار همديگر را ميبينند) تا اين كه چند روز پيش وقتي براش بوق زدم با لبخند دست تكون داد ، نميدونم شايدم انتظار داشت چون داره بارون مياد سوارش كنم ، شايدم با كس ديگر اشتباه گرفته بود . خلاصه گذشت تا امروز كه ديگه منو كه ديد مسير ش عوض نشد اومد جلو و سلام محترمانه اي هم كرد من هم در جواب يه بفرماي خشك و خالي تحويل دادم . ولي تو دلم خيلي خوشحال شدم كه كدورتي كه بين ما بود از بين رفت . حالا موندم كه اون كيويا رو نديده بود يا خانومش بهش نگفته بود كه اينها از طرف كيه يا من توقعم زياده كه ميخوام با سه چهار كيلو كيوي دل طرف را بدست بيارم ، ولي اين جور كه معلومه تو اين موضوع منت كشي تاثيري نداشت و مساله مشمول مرور زمان شد .ولي مهندس حرف خوبي زد . گفت كه هيچ وقت كار را به آشنا نده ، چون هم ممكنه تو رودربايسي گيركني يا طرف ، توقع زيادي داشته باشه يا از همه مهمتر در يك مسئله كاري روزمره دلخوري و كدورت پيش بياد . منم ديگه تا عمر دارم كار به آشنا نميدم كه بعدا براي اشتباه طرف مقابل مراسم منتكشي راه بياندازم. درون اسكروچيم ميگه كه حيف اون كيويا نبود؟!
+ نوشته شده در
2007/4/7ساعت 19:33  توسط محمد
|
وقتي يه سر به وبلاگ عشق فیلم زدم ( البته با لينك توسط از زندگی) كل دهنم آب افتاد و كلي هم به اون پسره حسوديم شد كه اولا اين همه فيلم ديده ، ثانيا حوصله چند بار ديدن فيلم ها رو هم داره . من كه كلا فيلمهاي پيانيست ، پدرخوانده123 و برات رو بيشتر از يك بار ديدم ( پدرخوانده ها رو 3 بار ديدم ) .خلاصه كلي حوس ديدن اون فيلمهايي رو كه تو منو ارائه داده بود را كردم . شايد نهايتا يكسوم اون فيلمها رو قبلا ديده بودم . البته تو نوشهر پيدا كردن فيلم جديد و پدر مادر دار كار سختيه ، ويدئو كلوپهاي نوشهر گاه ميشه كه فيلمهاي موسسه رسانههاي تصويري را هم با يكي دو ماه تاخير ميآورند چه برسه به فيلمهاي روز .
اما مدتيه كه يه سايت فروش فيلم پيدا كردم با آرشبوي كامل و باور نكردني ، جديدترين فيلمهاي روز دنيا به همراه زير نويس فارسي و بدون كوچكترين حذف وتعديل . البته زيرنويس به صورت فايلي همراه cd ارائه ميشه كه در صورت نياز ميشه فيلم را بدون زير نويس هم تماشا كرد (توصيه ميكنم كه فيلم برات را بدون زيرنويس ببينيد چون آنقدر بامزه و شمرده حرف ميزنه كه كساني كه انگليسيشون مثل من در حد اكابر هست هم به مشكلي بر نميخورند)
فيلمهاي اين سايت قالبا در فرمت avi بوده با كيفيتي بسيار فراتر از VCD و قيمت فيلمها نيز ساعتي حساب ميشود ، از قرار ساعتي 250 تومان ناقابل . رفتن به بانك براي واريز بهاي فيلمها ، هزينه پستي بالا ( 1500 تومان) و عدم پخش فيلمها توسط VCDPlayer از عمده مشكلات اين فروشگاه اينترنتي ميباشد .
به هر حال من يك بار ازين فروشگاه خريد كردهام واز كيفيت فيلمها راضي هستم ( باز هم يك سفارش تپل دارم ) سفارشات هم پس از سه روز توسط پست به دستتون ميرسه .
براي كساني كه تو شهرهاي بزرگ زندگي ميكنند شايد پيدا كردن فيلم كار سادهاي باشه ولي افرادي كه مثل من تو شهرهاي كوچيك زندگي ميكنند ميفهمند كه من چه عذابي ميكشم
+ نوشته شده در
2007/4/6ساعت 21:10  توسط محمد
|
داشتم با كامپيوتر ور ميرفتم كه ديدم صداي گريه مياد . به لطف پنجره اتاقم كه به تمام محل اشراف داره ديدم كه پسر همسايه پشت در مونده و هي مامان مامان ميمكنه . به قيافش ميخورد كلاس دوم يا سوم باشه . رفتم سراغش ، گفت كه امروز بايد ميرفته خونه مادربزرگش ولي سرويس اونو آورده دم خونه . خلاصه به وسيله شماره تلفنهايي كه تو كيفش داشت مادرش رو پيدا كردم و قضيه ختم به خير شد . ياد بچگيام افتادم ، اون روزايي كه خسته و كوفته از اون مدرسه كه اسمش كاخ شاه بود ولي بيشتر شبيه زندان شاه بود بر ميگشتم خونه ، هيچكي خونه نيست ، بايد غذايي را كه مامان گذاشته گرم ميكردم ، بعضي وقتها كليد خونه را جا مي گذاشتم و پشت در هي مثل اين پسره گريه ميكردم . بعضي وقتا بايد ميرفتم خونه بابابزرگ ، اون وقتها مامان بزرگ زنده بود ، سر غذا خوردن بهونه ميگرفتم ، عمه زهرا با هر كلكي بود بهم غذا ميداد ، ولي من غذا نميخواستم ، ميخواستم مامان زودتر از سر كار برگرده و بپرم بغلش .بدون همبازي بايد مي موندم تا مامان برگرده ، نميدونم چرا كارتونهاي اون موقع هم همشون دنبال مادرشون ميگشتن ، هاچ زنبور عسل ، حنا دختر مزرعه و ...
به داداشم خيلي حسوديم ميشه چون هر وقت از مدرسه مياد خونه مامان خونست . چند سالي ميشه بازنشسته شده. داداشم همش غذاي تازه ميخوره ، از همه مهمتر مثل اون موقع هاي من يكي يدونه نيست و يك داداش بزرگ داره !
+ نوشته شده در
2007/4/5ساعت 20:12  توسط محمد
|
اعتراف ميكنم كه جو گير شدم . گفتم اين همه تماشاچي بي علت نميتونه باشه ، خلاصه شال و كلاه كرديم و رفتيم سينما . براي اولين بار سينما جهان نماي چالوس را پر از جمعيت ديدم . تمامي 620 صندلي اشغال شده بود . همين طور براي اولين بار بايد بليط را از قبل تهيه مي كردم . طي اشتباه صادر كننده بليط ، من و دوستام كه مجرد بوديم افتاديم وسط قسمت خانوادگي . همين اشتباه باعث شد كه نيمي از زمان فيلم چيزي جز كله و دستاي خانوم روبرويي كه هر دو دقيقه موها و روسريشو مرتب ميكرد نبينم . آخه نمي دونم اون خانوم فكر مي كرد كه تو اون تاريكي كسي داره بهش نگاه ميكنه كه هي سر و وضعش را مرتب ميكرد ؟ البته ناله و نفرين من هم فورا جواب داد چون وقتي كه خانومه براي رسيدن به بچه اش كه هي زر ميزد از جاش بلند شد موقع نشستن يادش رفت كه كفي صندلي را برگردونه و با قسمت تحتاني بدن محكم خورد زمين كه اين صحنه از تمام صحنه هاي فيلم خنده دار تر بود ولي حيف كه نميشد بلند خنديد چون شوهرش ازون آدم اخموا بود و احتمال داشت ما رو دچار مهرورزي كنه!
فيلم سر ساعت يعني يك ربع ديرتر از موعد پخش شد ولي چون تاخير فقط يك ربع بود همه خوشحال بودند( يا حداقل غر نزدند) . در كل فيلم جالب و سرگرم كننده اي بود ولي اگر هم نميرفتم چيزي از دست نميدادم . كل فيلم بر پايه هنرمندي و بانمكي اكبر عبدي و اون پسر معتاده استوار بود .
حضور اين همه ستاره كنار اين كارگردان معلوم الحال من رو ياد قسمتي از فيلم پدرخوانده انداخت كه دن ويتو به كارگردان فيلم امر ميكنه كه بايد يكي از افراد فاميل تو فيلم جديدت بازي كنه و كارگردان كه ازين كار سر باز ميزنه و به شدت تنبيه ميشه . ولي احتمالا در اينجا به بازيگرا گفته شد كه بايد تو فيلم يكي از افراد فاميل بازي كنند و ستارهها هم از فرمان سر پيچي نكردند . تصور كنيد كه اگر شرفينيا اين تيم بازيگري را دور هم جمع نمي كرد اون وقت شايد فيلم هزينه توليدش را هم در نميآورد . ولي در كل بايد به آقاي دهنمكي تبريك گفت هرچي باشه اين فيلم قراره پر فروشترين فيلم ايران باشه . اصلا چشم حسودا كور! ( كه البته من جزوشون نيستم)
+ نوشته شده در
2007/4/4ساعت 16:41  توسط محمد
|
وقتي كه يك نازك نارنجي مثل من به دامان طبيعت پناه ببره بهتر از اين هم نميشه انتظار داشت . از ديشب بدجوري حالم بد شده اصلا نتونستم بخوابم الان هم با كلي دوپينگ خودمو تا پشت كيبورد رسوندم . اصلا مارو چه به طبيعت گردي همون وبگردي از سرمون هم زياده . وقتي جو ميگيردت كه رو چمنا بخوابي به فكر اين مسيبتاي بعدش كه نيستي ،هواي نمكآبرود هم كه قربونش برم صد جور شكل عوض كرد . ولي اين جور كسالتها هم لازم تا آدم قدر سلامتي رو بدونه . ديگه توان تايپ كردن ندارم ، فقط دعا كنيد اگر قراره كه بميرم ، راحت بميرم.
+ نوشته شده در
2007/4/3ساعت 17:3  توسط محمد
|
وقتی که در برابر طبیعت تسلیم می شی !
+ نوشته شده در
2007/4/2ساعت 21:21  توسط محمد
|
ديشب فيلم مجردها را از تلوزيون ديدم . خيلي به دلم نشست . نميدونم واسه چي.
شايد به خاطر بغزي كه تو صداي فروتن بود ، يا شايدم شبيه اون خانوم مهندس رو زياد اطرافم ديدم و خيلي دركش ميكردم هنگامي كه كار را به بهترين شكل تحويل ميده ولي كارفرما به خاطر اينكه پول نده هزار تا بامبول در مياره ، يا كارگرهايي كه روز اول با گردن كج و مثل مادرمرده ها و با هزار تا آشنا آوردن ميان سركار ، بعدش موقع پول گرفتن كه ميشه زبون در ميارن اين هوا . يا همون كارگرا كه هر كدومشون هزارتا بدبختي دارن ، وقتي سرتو دور ميبينند شروع ميكنن به رقص و آواز ( الكي خوشن) يا اون دختر خنگه كه خيلي شبيه يكي از دوستام بود.
+ نوشته شده در
2007/4/1ساعت 16:36  توسط محمد
|
ديروز شبكه استاني براي چندمين بار داشت تصاوير رئيس جمهور را كه در شهر هاي مختلف استان به ايراد سخنراني ميپرداخت نشان ميداد .البته سخنان نا مربوط رييس جمهور كه تمام سياست هاي كنترل جمعيت را چيزي مثل لبنيات خصوصا كشك فرض ميكرد شديدا سانسور شد.
ياد چند سال پيش افتادم ، سوم دبيرستان بودم ، از در مدرسه ، كه روبروي زمين فوتبال معروف نوشهر بود كه خارج شدم ، توجهم به در زمين فوتبال كه باز بود و چند نفري كه آنجا بودند جلب شد . به خودم گفتم امروز كه مسابقه نيست .پس اينجا چرا اينجوريه ! يكي گفت : مثل اينكه آقاي خاتمي قراره بياد ، يه چيزايي شنيدم!
دو ساعت بعد، آقاي خاتمي مثل هميشه آرام آمد و آرام رفت ...
+ نوشته شده در
2007/3/31ساعت 16:37  توسط محمد
|
امروز مي خواستم فوتبالي بنويسم . ولي بازي بد و كسل كننده و گزارشگر بدتر و كسل كننده تر مانع از اين امر شد .
مزدك ميرزايي با اينكه شخصيت جا افتاده اي داره باز نمي دانم چرا مي خواد از فردوسي پور تقليد كند .ضمن اينكه تيكه هايي هم كه به بازيكنان مي اندازد يكي از يكي بي مزه تر و لوستر !
يه SMS جالب بدستم رسيد كه از هر بحث فوتبالي اي قشنگتر ، مفيدتر و باز هم قشنگتره !
" يادت باشه تعطيلات به زودي تموم ميشه و بعدش سر كار رفتنه كه انتظار تو رو ميكشه ، بازهم يك سال كار و خستگي ... (ستاد كوفت كردن تعطيلات نوروزي) "
اين هم نسخه زبان اصليش :
"Yadet bashe tatilat be zudi tamum mishe va badesh sare kar raftane ke entezare toro mikeshe Bazam 1sal karo khastegi (Setade kuft kardane tatilate noruzi)"
اضافه نوشت : به اين لطيفه ها ، لطيفه ضد حال يا" anticlimax joke " مي گويند
+ نوشته شده در
2007/3/30ساعت 19:9  توسط محمد
|
دو سه ماه پيش در مجلس ترحيم خانم همسايه كه پيرزني غرغرو و عصباني بود ، پسر مرحوم كه براي شركت در مراسم از کانادا اومده بود ، رو به جمع كرد و گفت : معمولا اگر يكي از زوجين فوت كند ، اون يكي هم زياد عمر نخواهد كرد . پدرش كه بهش بر خورده بود فورا تو جوابش گفت : نه ! البته درسته ، ولي براي كساني كه عاشق هم بودند !
ديروز آقاي همسايه را ديدم . با تركيب جالب كت شلوار سرمه اي وكفش كتاني سفيد ، داشت راهپيمايي ميكرد . پيش خودم گفتم : بزنم به تخته چقدر جوون شده !
+ نوشته شده در
2007/3/29ساعت 19:19  توسط محمد
|
امروز يعني هشتم فروردين ماه سال يكهزار و سيصد و هشتاد و شش ، مجله گل آقايي كه به تاريخ هفده روز پيش ارسال شده بود ، توسط پرسنل زحمتكش اداره پست به دستم رسيد . جا داره كه از اداره پست جهت ارائه سرعت خارق العاده در امر خدمات رساني تشكر كنم .
+ نوشته شده در
2007/3/28ساعت 16:35  توسط محمد
|
امروز يك عيدي خيلي جالب گرفتم . شايد بهترين عيدي اي كه تا به حال گرفتم . يك screw driver يا همون پيچ گوشتي برقي خودمون .
من هديه زياد بدستم ميرسه ، اصلا توي كمدم پره از لباساي مختلف كه يك بارم نپوشيدمشون ، اصلا از بسته بنديش در نياوردم تا ببينم اندازم هست يا نه . فقط وقتي از كسي اينا رو مي گرفتم يه تشكر ميكردم و الكي خودمو خوشحال نشون ميدادم . يا همين امروز تو هيري بيري عيد و عروسي ، ادكلنم تموم شد ، رفتم ادكلني كه يه دوست برام سوغاتي آورده بود رو زدم . تمام روز به اين فكر ميكردم كه بوي گند عرق ازين ادكلنه بهتره !
اصلا كسي تا بحال ديده من به جز دو سه تا لباس چيز ديگه اي بپوشم يا اصلا امسال لباس نو خريدم؟ ولي با كوچكترين توجه ميشه ديد كه توي مدت كوتاهي شايد به اندازه كل ابزاري كه شما تا حالا خريدي وسيله خريدم ، ديجيتال يا مكانيكي فرق نميكنه . اصلا خود شما هر چي ميخواهيد بخريد (از لاستيك ماشين گرفته تا سيستم كامپيوتر،از گوشي موبايل گرفته تا زمين) ميايد از من مي پرسيد كه چي بخرم ؟ يا ميگين خودت بخر ما قبول داريم.
البته شايدم وقتي مي بينين من لباساي مختلف نمي پوشم فكر ميكنيد كه حتما ندارم ديگه ؟ من خيلي راحت براي يك mp3 player پول ميدم ، ولي نميتونم بفهمم كه چرا بايد براي يك كت و شلوار فقط هفتاد هزار تومان پول دوخت بدم ؟ من كه تو اين كاپشن كه از دايي شهرام دودر كردم راحتم . هرچي باشه از كاپشن احمدي نژاد كه قشنگتره !
ببخشيد كه خيلي طلبكارانه نوشتم ، آخه از دست اون لباسا ومامان كه هي ميگه چرا اون لباسا رو نمي پوشي خيلي خسته شدم . لپ مطلب اين بود كه به هركسي درهر زمينه اي كه علاقه داره هديه بديد تا تو يادش بمونه ! باور كنيد براي من يك انبر قفلي پنج هزار تومني از يه البسه پنجاه هزار تومني با ارزش تره!(البته عیدی نقدی از قائده بالا مستنثناست)
راستي كسي نميدونه فرق بين screw" " با " bolt " چيه ؟ آخه ما تو درسامون به پيچ ميگيم bolt
+ نوشته شده در
2007/3/27ساعت 19:20  توسط محمد
|
آقاي محمد علي ابطحي عزيز از وبلاگنويسان و سياستمدران به نام كشور كه نياز به معرفي ندارد.
نوشته هاي جالب و معنا دار و شوخ طبعي منحصر بفردش او را از محبوب ترين چهره هاي سياسي كشور در نزد جوانان بدل كرده . ولي سوتي دادن كه پير و جوان ومحبوب و منفور نمي شناسد.
آقاي ابطحي هم در پستي به نام " ظاهر و باطن و بنیامین! " رسما به مقوله مهم سوتي پرداخته !
در اين پست به مصاحبه اي كه مجله چلچراغ با بنيامين انجام داده اشاره شده و نتيجه گيري اخلاقي هم پايان بخش مطلب بود . حالا من بخش مورد نظر از مصاحبه را عينا از مجله نقل ميكنم :
" ... يك جايي كه ايستاد و رفت خريد كند . دنبال يك سي دي گشتم تا وقتي كه از خريد برميگردد آهنگ گوش كنم ، هيچ سي دي نداشت ، ضبط را كه نگاه كردم ، ديدم سي دي من داخلش است .. "
حالا برداشت ابطحي از مصاحبه :
" .. جایی دوستش توقف کرده و از اتومبیل برای خرید بیرون رفته است. بنیامین از شدت ناراحتی رفته از فروشنده ی cd موسیقی ای بخرد که آن را در اتومبیل دوستش بگذارد. وقتی برگشته دیده نوار برگزیده ی آن دوست ناراحتش که در پخش اتومبیلش قرار داشته، همان نوارهای اوست..."
احتمالا برداشت آقايان از مسايل سياسي اجتماعي كشور هم به همين صورت بوده كه اداره كشور را دودستي تقديم يكسري آقايان ديگر كردند.
البته اينكه يكي از سياستمدران كشور كه روحاني هم هست ، مجله چلچراغ ميخونه و حرف جوانان را مي فهمد جاي بسي خوشحالي دارد . البته به شرط اينكه بقيه مطالب چلچراغ را به شيوه مصاحبه فوق مطالعه نفرمايند !
+ نوشته شده در
2007/3/27ساعت 1:13  توسط محمد
|
چند روز پيش فرصتي دست داد تا بتوانم فيلم "the departed " ساخته اسكاري مارتين اسكورسزي را ببينم . مثل اقلب فيلمهاي اين كارگردان قشنگ بود . ولي به نظرم جاي رابرت دونيرو تو اين فيلم خالي بود ، شايد در نقش خاص معاون پليس .
نام اين فيلم به چند صورت ترجمه شده كه معروفترين آنها كه در تلوزيون وچند مجله به آن برخوردم انتخاب واژه" مردگان" براي اين فيلم بود . كه با توجه به مفرد بودن كلمه " departed" كاملا اشتباه است . البته درست است كه افراد زيادي در فيلم كشته شدند ولي تاكيد بر يكي از آنهاست. ( با توجه به حرف (the
درنسخه اي از فيلم كه من آن را در اختيار دارم مترجم محترم واژه " مرده " را براي فيلم برگزيده كه به نظر من اين نام هم نادرست است . چرا كه" مرده" معادل كلمه "dead" هست ولي در كلمه "departed" نوعي احساس افسوس و ناراحتي نهفته است . مثلا در مورد صدام از واژه (راستش نميدونم قيده ، صفته يا چيز ديگه) "dead " و در مورد پاپ از واژه " departed" استفاده ميشود . در نهايت به نظر من واژه " مرحوم " وفادارانه ترين ترجمه ممكن ميتواند باشد هر چند براي نام يك فيلم كلمه قشنگي به حساب نياد .
من هيچ تخصصي در مورد زبان انگليسي ندارم (فارسي هم همينطور) واين فقط برداشتي در حد دانسته هاي ناقص خودم بود . همينجا از محسن ( با محسن مطلب قبلي تومني سنار توفير داره ) كه كارش همينه ميخوام كه اول فيلم را ببينه وcd را هر چه زود تر بهم برگردونه ، بعدا نظر تخصصي اش را به من بگويد.
+ نوشته شده در
2007/3/26ساعت 11:17  توسط محمد
|
ديشب رفته بودم عروسي آقا محسن ، پسر امام جمعه . قبل از اين كه برم يكي از بچه ها ميگفت كه به دربان هتل سپردند كه خانومايي كه چادر ندارند را راه نده ، كه البته بعدا فهميدم خوشبختانه از اين خبرا نيست . موقع شام در راستاي گرم كردن مجلس و باز كردن اشتهاي همراهان و براي اينكه يادمون بره كه باقالي تو پلو نپخته است ، گشتم و لاي كاهوي سالاد يك قلاده "شته" چاق و چله سبز رنگ پيدا كردم و با بدجنسي تمام اون را به تمام افراد دور ميز نشان دادم و توضيح دادم كه چگونه مورچه ها اين شته ها رو پرورش ميدن واز عسلش(گفتم عسل كه سر شام خيلي ضايع نشه) استفاده ميكنند ، و به اين نتيجه رسيدم كه شته كثيف كه نيست بلكه خيلي هم نافع است.
بزرگترين فرق اين عروسي با عروسي هاي ديگر اين بود كه از ساز و آواز خبري نبود و مجلس مردانه از زنانه مجزا بود. خوبي بي سروصدا بودن عروسي اينه كه باعث سردرد شديد موقع خواب نميشه.
گذشته از اين حرفا براي آقا محسن وعروس خانوم آرزوي خوشبختي ميكنم و اميدوارم آقا محسن تو خونه بر خلاف ظاهر بسيار آرومش ديكتاتور نباشه كه دوره اين كارا گذشته . البته با توجه به پدري كه عروس خانوم داره ( جناب سردار) فكر نميكنم محسن ازين جراتا داشته باشه.
الان كه اومدم خونه صداي ساز و دهل محلي از خونه همسايه ها بگوش مي رسه كه خوشبختانه بي كلامه! (چون هرچه قدركه موسيقي مازندراني قشنگه ، آواز محلي زشت و مزخرفه )
از پنجره كه ديد ميندازم نميتونم محل عروسي رو پيدا كنم . ولي يه تويوتا كمري سفيد تو حياط همسايه پاركه كه از هر جشن عروسي اي قشنگتره !
+ نوشته شده در
2007/3/25ساعت 11:14  توسط محمد
|
نمي دونم اين نوشهر چي داره كه تا دو روز تعطيلي ميشه اين همه مسافر مي ريزه توش وزندگي رو براي ما زهرمار ميكنه؟
اولين مسيبتي كه تهراني ها(1) به بار ميارن شلوغ كردن خيابوناست . اونقدر كه مجبور ميشيم قيد ماشين سواري رو بزنيم و با دوچرخه شهرو گز كنيم.( اول تا آخر نوشهر 5 كيلومتر هم نميشه)
كاسباي شهر هم كه قربونش برم تا تهروني جماعت ميبينه اجناس رو با 15% افزايش ميفروشن.(15% رياضي نه، 15% احمدي نژادي،يعني حدودا دو برابر)
يكي از خصوصيات جالب تهرونيا اينه كه خيلي خالي ميبندن ، خوب خالي بستن كه خصيصه جالبي نيست ولي وقتي جالب ميشه كه ميبيني دوتا تهراني دارن واسه هم خالي ميبندن، هردوشونم ميدونن كه دارن خالي ميبندن،ولي طوري وانمود ميكنن كه دارن باور ميكنن. يكي از بچه ها ميگفت كه اين كار (بروي خود نياوردن) مرام تهرونيا رو ميرسونه اما من ميگم كه بروي خودشون نميارن تا خودشونم تو جوابش يه خاليه محكمتر ببندن . البته بگم كه خالي بندي با دروغ تومني سنار فرق داره(2).
(1) تو نوشهر مسافرا به چند دسته كلي تقسيم ميشن كه چند تا ازمعروفترينها رو معرفي ميكنم
1- بابلي : به مازندراني هاي غير نوشهري اطلاق مي شود.
2- ترك : كسي كه لهجه تركي ، كردي ، بلوچي ، مشهدي ، جنوبي و ... داشته باشد.
3- رشتي : فقط كافيه ساكن گيلان باشي يا اسم دو نوع ماهي درياي خزر را بلد باشي ، به شما رشتي ميگويند .
4- تهراني : افرادي كه از سه دسته بالا يا نوشهري نباشند .( بيشتر مسافر ها تهراني هستند)
(2) منظورم اين نيست كه ما نوشهريا خالي نمي بنديم . ما خيلي كم خالي مي بنديم ولي در وقت مناسب مثل يك مرد دروغ مي گوييم .
+ نوشته شده در
2007/3/23ساعت 18:53  توسط محمد
|
سلام
نمي دونم چرا اولين مطلبم رو با سلام شروع كردم . مثلا چرا با "به نام خدا " يا هر چيزه ديگه شروع نكردم . ولي به نظرم سلام بجز اينكه معنيه سلامتي داره بالاترين نوع "به نام خدا" رو تو خودش قايم كرده.و خلاصه كلمه كامليه. ازين حرفا كه شبيه درساي خسته كننده معارف ميمونه بگذريم .
بهتره از آجرپاره بگم ، كه اصلا چرا آجر پاره ؟ (واقعا چرا؟) جونم براتون بگه كه چون من پسره خوبي هستم اصلا دليل نميشه كه رفتارهاي زشت نداشته باشم . يكي از كاراي بدي كه ميكنم(كه البته منكراتي نيست) اينه كه در جواب كسي كه بهم بگه آره ، با بدجنسي تمام ميگم :آجرپاره . در حالي كه تكيه كلام خودم هم" آره " هستش . ولي كسي تا حالا تو جوابم نگفته آجر پاره (داداشم استثنائه).براي ترك اين عادت بد اسمه وبلاگ رو آجرپاره گذاشتم تا هر وقت به اينجا ميام يه تلنگري بهم بخوره.
بعدش چرا آواز كريسمس . دليلش برميگرده به موضوع مهم و حياتي كتابخواني ، كه ميگن خوندن كتاب خيلي خوبه و براي انسان باز هم خيلي خوبه . براي همين اسمه تنها كتاب غير درسي رو كه خوندم (از يه نويسنده خارجي) گذاشتم سردر وبلاگ كه شايد با ديدن اون يكم به كتابخوني (كه كار خيلي خوبيه ) بيشتر فكر كنم (البته فقط فكر كنم) . بعدش اينكه آرتيست كتاب(نقش اول داستان؟) به اسم آقاي اسكروچ ، يه جورايي شبيه خودمه .
اينجانب محمد ،دانشجوي سال آخر عمران و ساكن نوشهر مفتخر است بدين وسيله هر وقت كه شد شما بازديد كننده محترم را به فيض برساند . اين وبلاگ به هيچ وجه يك وبلاك تخصصي نيست و از هر موضوعي كه دلم مي خواهد (و البته نظر شما خيلي مفيد فايده ميباشد) مينبيسم.
راستي سال نو مبارك . و اميدوارم مثل من از ماچ بوسه بدتون نياد و از اين رسم آريايي لذت ببريد.
+ نوشته شده در
2007/3/22ساعت 16:13  توسط محمد
|