تبليغاتX
آجرپاره

آجرپاره

بدون شرح!

مسافرکُش


پیش از این رانندگان محترم مسافرکُش را از راهنما زدن معاف کرده بودم ولی انگار این قشر زحمتکش معافیت‌های بیشتری نیاز دارد‌. از نداشتن چراغ ترمز ، از هوش رفتن هنگام دیدن دختر و سوار کردن دو مسافر در جلو که بگذریم ، جدیدا برای سوار یا پیاده کردن مسافر این زحمت را به خود نمی‌دهند که در سمت راست جاده نگه دارند ، همانجا وسط خیابون ترمز همایونی را می‌فشارند ، حتما دلیلی دارد وعقل ناقص ما به این حرفها قد نمی‌دهد!
از فردا هم با سهمیه بندی و گران شدن بنزین ، تا یک ماه باید با همین مسافرکش‌ها سر کرایه‌های من‌درآوردی چانه بزنیم ، خدا صبری عطا فرماید تا کمتر دعوا بگیریم!

پ ن : طی یک کشف جدید دریافتم که مادر بورات ایرانیه ، البته منبع زیاد عادی نیست!  

    

+ نوشته شده در  2007/5/21ساعت 21:0  توسط محمد  | 

Worthless Things


برای بیان چیز‌های خوب و با ارزش خیلی وقتها کلمه کم میاد‌. ولی برای بیان بی ارزش‌ترینها چندیدن و چند کلمه مترادف وجود داره‌‍. می‌گویید نه؟ اینم نمونه‌اش:
گه ، ان ، مدفوع ، شاش بزرگ! ، پی‌پی ، پیف ، زور و گی (مازندزانی) ، پشکل ، Shit و ...

واقعا این همه کلمه لازمه؟

 

+ نوشته شده در  2007/5/20ساعت 12:59  توسط محمد  | 

خانم الهام


این مشکلات فقط به این دلیله که خانوم ها را به استادیوم فوتبال راه نمی دهند. ورنه محیط وب را آلوده نمی کردند!

+ نوشته شده در  2007/5/19ساعت 21:7  توسط محمد  | 

جنگل


                                       


دیروز برای ناهار رفتیم جنگل ، اول قرار بود با رفقا برم که جور نشد ، ولی یه دفعه خاله زنگ زد که آماده شو بریم! نمی‌دانم که اسم رسمی آن جنگل چیه ولی ما می‌گیم "جاده معدن" ، در واقع معدن سنگی که ازش برای ساخت بندر نوشهر سنگ استخراج می‌کردند و چند سالی هم هست که دوباره فعال شده ، این همان جنگلیه که فیلم "یک تکه نان" کمال تبریزی را تویش بازی کردند‌. به هر حال زیاد بالا نرفتیم ، شاید فقط حدود ده دقیقه از شهر فاصله گرفتیم‌‌. اولین چیزی که تو جنگل توجه آدم را به خودش جلب می‌کنه صدای بلبل‌هاست که سر خوش برای خودشون می‌خوانند ، الان مدتیه که تفنگ را گذاشتم کنار و به جای اینکه با گوشت پرندگان حال کنم با خودشون حال می‌کنم ، البته هر کدام دنیای خود را دارند‌. دیروز پس از مدتها فرصت شد که آتشی بر پا کنم ، و چه لذتی دارد آتش‌! اصلا تازه فهمیدم که چرا نیاکان زرتشتی ما آتشی بودند ، هرچند خاله به عنوان حافظ محیط زیست آتش ما را محدود کرد ولی  همین آتش هم در جنگل خیس از هیچی بهتر بود‌. کف جنگل با توجه به بارندگی روز های گذشته کاملا مرطوب بود و در چاله‌ها گل بود و جای ثم ( سم؟!!) خی ! ـــ مدتیه که از واژه خی خوشم اومده با این که تا چند وقت پیش نمی‌دونستم که خی یعنی گراز و فکر می‌کردم که یعنی خرس!‌ ــــ  تو این رطوبت بازار پشه هم داغ بود ، یک پشه‌های عجیب‌الجسه‌ای اونجا بود که حتی از روی لباس هم به راحتی نیش می‌زد ولی من جان سالم به در بردم ، به قول بورات "a great success"
 دیروز کثیف بودن را هم تجربه کردم ، با دستی که آتش روشن کردم ، از درخت بالا رفتم  و به هر آشغالی دست زدم ، غذا خوردم ، آخرش هم انگشتام را لیسیدم و عجب مزه‌ای داشت معجون کباب و لجن!
عکس‌های قشنگی هم گرفتم ولی صد حیف که با این اینترنت دیزلی نمی‌تونم آپش کنم ، اما عکسی را که به عنوان تصویر زمینه کامپیوترم  انتخاب کردم را با زحمت آپلود کردم که شاید مقبول افتد!

پ ن : مدتیه از اینترنت رایگان دانشگاه استفاده می‌کنم که با سرعت خارق‌العاده 21 کانکت می‌شه، به امید روزی که DSL بگیرم‌!

 

+ نوشته شده در  2007/5/19ساعت 14:31  توسط محمد  | 

تقاطع

 

دیشب فیلم تقاطع ساخته ابوالحسن داوودی (اگه اشتباه نکنم) را دیدم‌. به نظرم از بهترین فیلمهای ایرانی بود یا حداقل تا یه جایی قابل قبول بود ، هر چند مشکلات خودش را هم داشت ، مثلا شخصیت‌های فیلم  برای یک فیلم 100 دقیقه‌ای بیش از حد زیاد بود‌. ولی آن صحنه تصادف خیلی برام تاثیر گزار بود و فیلم به خوبی نشان داد که یه لجبازی بچگانه چه‌طوری  می‌تونه چند تا خانواده رو به F بده‌.
شاید تاثیر این صحنه به خاطر این بود که خودم چند روز پیش یه همچین دیوونه بازی در آورده بودم ، یه پراید بود ، هی بوق و چراغ می‌زد که بهش راه بدم ، منم افتادم رو دنده لج و چند متری (حدود 200متر) پشت خودم بردمش  ، بعد بهش راه دادم ، می‌دونستم که وقتی که داره ازم جلو می‌زنه حتما تو ماشینو نگاه می‌کنه ، پس خودمو آماده کردم ، تحریک کننده ترین حرکت ممکن را انجام دادم ، تا چشمش تو چشمم افتاد شروع کردم به خندیدن ، خنده‌ای که تا ته حلقم دیده بشه ، آره جواب داده ، پرایدیه دیوونه شده بود ، حالا اون جلوی من بود هی حرکات مارپیچ انجام می‌داد و ترمز‌های ناگهانی می‌زد و من هم فقط می‌خندیدم ، دوست داشتم که یه نیسان وانت داشتم و می‌زدم همچین ماشین تا شیتولش جمع بشه ولی هم خودم و هم اون شانس آوردیم که امکانات در حد نیسان نبود ، خلاصه با دیدن پلیس هر دو سر عقل اومدیم و ماجرا ختم به خیر شد ، ولی همیشه اینطور نمی‌شه ! پارسال بود ، به یه پرایدیه راه ندادم اونم اومد دیوانه‌وار سبقت بگیره ، ماشینش گرفت به سپر ماشین من ، مال من هیچش نشد ولی یه سمت پراید رفت‌. کمی قبل‌ترش هم با یه نیسان کل انداختم ، در صورتی که هیچ وقت نباید با نیسان جماعت شوخی کرد ، هنوزم خراشش جلوی گلگیر بجا مونده!


 

+ نوشته شده در  2007/5/18ساعت 10:56  توسط محمد  | 

شعور چیز خوبیست!

 

گوشیم  زنگ می‌خوره ، شماره یکی از دوستاست
ــ بله ، بفرمایید
.... ـــ کجایی؟
ـــ تو راه دانشگاه
ـــ ببین ، من امروز نمی‌تونم کلاس بیام ، جای من حاضر بزن!
ـــ باشه
ـــ حتما حاضر بزنیا‌! هفته دیگه خودم می‌رم لیست را نگاه می‌کنم!
....‌ ـــ خدا حافظ‌.
خیلی ناراحت شدم ، آخه " خودم می‌رم لیست را نگاه می‌کنم" یعنی چی؟ نمی‌دانم فکر نکرده حرف زده یا شایدم چون شیش هفت سال ازم بزرگتره به خودش اجازه داده زر اضافه بزنه!
من دارم بهت لطف می‌کنم ، دارم تو کلاسی که استاد گاه به گاه لیست را چک می‌کنه برات حاضر می‌زنم ، احتمال داره نمره 16،17 را با 10 ،11 عوض کنم ، با این همه تو داری تهدید می‌کنی؟
درسته که مهندسه قابلی نمی‌شی ولی چون هم سنت از من بیشتره و هم روابط عمومی قوی داری احتمالا خیلی زود تر از من تو کار جا می‌افتی ولی این حرفهای نسنجیده و خالی‌بندی‌هایی که هیچ وقت تمامی نداره خیلی به ضررته!
برای تنویر افکار عمومی بگم که عمده فعالیت درسی این دوست عزیز برای پاس کردن درسها اینه که اساتید محترمی را که ماشین ندارند تا درب منزل می‌رساند‌. ضمنا چون می‌دانم که به اینترنت دسترسی نداره ـــ اصلا کار با کامپیوتر را بلد نیست ـــ، جرات ( جرعت؟!!) بیان این مطالب را پیدا کردم !

 

+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 18:5  توسط محمد  | 

...

 


امروز یک کلاس داشتم از ساعت 12 تا 2 ، ساعت 1.45 که شد استاد گفت یه استراحت یه ربعه بکنید و برگردید ادامه درس‌. راس ساعت دو هم یک استاد دیگه هم اینجا کلاس داشت‌‍. خلاصه ساعت 2 ریختیم تو کلاس و بچه‌هایی که با استاد دیگه درس داشتند را از کلاس انداختیم بیرون و ادامه درس ، حدودساعت 2.30 بود که یکی از مسئولین آموزش آمد و به استاد گفت اگه می‌شه بروید جای دیگه و استاد در جواب گفت که فقط نیم ساعت و و قتی شنید که درس وصیت نامه هست که اصلا بی‌خیال خالی کردن کلاس شد‍. خلاصه هی اصرار می‌کرد و استاد ما هم ول کرد اومد تو کلاس ، حالا هی دانشجوهای دیگر در می‌زنند ، استاد وصیت اومد پشت در ، هی امهندس مهندس کردند ، نه ، استاد ما به هیچ یک از اعضا و جوارحش هم نیومد‌.(؟!!)
نهایتا ساعت 3.45 درس را تموم کرد‌. ولی این وسط از بی‌خیالی استاد و بی اعتناییش به تذکرات خیلی خوشم اومد ، تازه وسط کلاس هم اومدن دنبال استاد که  همه تو جلسه هیئت‌علمی دانشگاه منتظر شما هستند ، گفت بهشون بگو که نمی‌یاد! خلاصه به نظر من آدم باید برای اینکه کارش پیش بره ، کار خودش را بکنه و به هیچ کس هم اعتنا نکنه ، این هم که حقوق دیگران ضایع بشه هم اصلا به ما چه !
پ ن : اگه متوجه نشیدید که چی‌ به چیه اشکال نداره ، خودم هم نفهمیدم چی نوشتم!

 

+ نوشته شده در  2007/5/16ساعت 20:21  توسط محمد  | 

Borat Cultural Learnings of America for Make Benefit Glorious Nation of Kazakhstan

                                             

                                             

                                               

تو این دو سه هفته فیلمهای زیادی دیدم مثلا   apocalypto , scoop , eternal sunshine… , tiger & snow , GAVAZNHA  ولی فیلم بورات را هم برای چندمین بار دیدم ، درسته که خیلی در موردش نوشتند ولی من هم در موردش می‌نویسم‌.  بورات قصه " نجف‌زاده " قزاقهاست که برای آموختن فرهنگ امریکایی به این کشور سفر می‌کند و بزرگترین تهیه‌کننده تلوزیون قزاقستان یعنی " عظمت بایگاتوف " هم همراهشه‌. سراسر این فیلم سرشار از خنده است ، از صحنه‌های کودکستان و پینگ پونگ بازی بگیر تا داستانهایی که طی سفر برایشان پیش میآید ، البته آنها داستان‌ها را پیش می‌آورند‌. تعارف کردن پنیر ، دیدار با گی‌ها ، شرکت در مهمانی ، حظور در اخبار شبکه 16 ، خریدن حیوان خانگی و صحنه‌های بسیار دیگر که اوج آنها دعوای بورات وعظمت می‌باشد‌. شخصیت‌های فیلم آنقدر جالب هستند که هنوز هیچی نشده جای خودشون را بین القاب دوستان باز کرده‌اند و عظمت کار را تا بجایی رسانده که افرادی را که سالها به لقب " نانی " ( مرغی غول‌پیکر ) یا " خی khee " ( گراز به زبان مازندرانی ) می‌شناختیم ، فورا به عظمت تغییر نام دادند‌.
تماشای این فیلم به هیچ گونه تسلطی به زبان انگلیسی نیاز ندارد و کلمات بسیار ساده و شمرده تلفظ می‌شوند ، بورات انگلیسی را جوری صحبت می‌کند که وقتی می‌شنوی خودش واقعا بچه انگلیسه شاخ در میاری! توصیه بعدی اینکه این فیلم را تنهایی نگاه نکنید چون تماشای دسته جمعی اونم در جمعی خول و چل می‌تواند شما را تا سر حد مرگ بخنداند و اگر فیلم را مثل من تنهایی تماشا کردید برای مدتها افسوس می‌خورید که چرا؟ ولی بازهم جای امیدواری هست! می‌توانید هنگام تماشای بار دوم چند تا دوست عوضی را هم دعوت کنید ـــ توصیه اکید! حضور یک عدد عظمت الزامیست!!! ــــ
نمی‌دانم که قزاقها به این فیلم اعتراض کرده‌اند یا نه ، ولی هرچه هست شانس آوردیم که این فیلم را در باره ایرانیها نساختند! هرچند افرادی که از آن کشور های مشترک المنافع دیدن کرده‌اند چیزی شبیه به همین چیزی که تو فیلم هست را تعریف می‌کنند!
ولی یک سوال همچنان برام بی جواب مونده ، که آیا اون سرود مسخره‌ای که بورات تو فیلم خوند ، سرود واقعی قزاقستانه‌؟

 

+ نوشته شده در  2007/5/15ساعت 18:26  توسط محمد  | 

معجزه

 

                            آرتزین
                                    هرچند که عکس کاملی نیست ولی قابل قبوله!

 تو کتاب دینی دبستان بود ، یادم نمیاد چه سالی ، داستانی داشت که در آن حضرت علی چاهی حفر می‌کنند و آب چاه فوران می‌کنه و از سر چاه لبریز می‌شه‌. معلم خوب ما هم شدیدا سعی می‌کرد که به ما بقبولونه که این امر یک معجزه بوده که از حضرت علی سر زده و امکان ندارد که آب چاه خودش بالا بیاد‌. ولی امروز چیز جالبی تو خیابون توجهم را جلب کرد ، از چاه‌های فاضلاب طرح اگو ـــ بعضی جاها هم وسط آسفالت خیابون ـــ همینجور مثل چشمه آب برای خودش میومد بیرون ، که البته تازگی نداره و داستانی همیشگیست و اصلا دلیل اصلی تعویق بهره‌برداری از  طرح فاضلاب شهری همین آبهاست‌! از یکی از کارمندان اداره آب شنیدم که روزانه تعداد زیادی گزارش ترکیدگی لوله داریم که همشون مربوط می‌شه به همین آبها و مردمی که فکر می‌کنند لوله ترکیده! حالا دلیل این معجزات مربوط می‌شود به سفره آب زیرزمینی که هم سطحش بالاست و هم تحت فشار آرتزین قرار داره ، یعنی بنابر شرایطی آب زیر زمین دارای فشار می‌باشد و معمولا به دلیل وزن خاکی که روی آن قرار دارد نمی‌تواند جوشش کند ولی هنگامی که چاه روی آن حفر می‌شود وزن خاکی که روی آن بوده کاهش می‌یابد و فشار آب بر فشار خاک غلبه می‌کند وباعث جوشش آب به سطح می‌شود‌. حتی می‌تواند شرایطی وجود داشته باشد که آب چندین متر فواره کند‌!
البته شاید این امر برای مردم آن زمان حکم معجزه را داشته یا اینکه اتفاق افتادن آن در عربستان ـــ‌ یا عراق ، بالاخره نفهمیدم که امام علی کجا بوده ، هم تو مکه بوده ، هم تو مدینه و هم  تو کوفه ! ـــ بعید به نظر می‌رسیده!

یک عادتی که من دارم اینه که با این که می دونم طرف چرند گفته بازم باید دنبال رگه هایی از حقیقت تو حرفهایش بگردم .

 

+ نوشته شده در  2007/5/14ساعت 0:26  توسط محمد  | 

بی تو نفس کم میارم ...

 

                                          

 

پشت یه کامیون نوشته بود : خدایا ! یا تو یا هیچ کسه دیگه‌!

+ نوشته شده در  2007/5/13ساعت 19:59  توسط محمد  | 

دندانپزشک

                                               

یک مرحله پیش رفت کردم‌‌. همیشه می‌گذاشتم که دندان‌درد امانم را ببرد و بعد به دندانسازی می‌رفتم ولی امروز قبل از اینکه متوجه مشکلی بشوم ، رفتم پیش دکتر‌. سه تا از دندانهایم مشکل جزئی تا کلی دارند و فکر کنم حدود 200 تومن باید هزینه کنم‌. مشکل من این بود که از دندانپزشک می‌ترسیدم ، خصوصا بعد از این که خانوم دکتر دو سه سال پیش گریه من را در آورده بود و منشی‌اش هم نیشش باز شده بود‌.اما وقتی که باقی نوبتها را پیش شوهرش رفتم ، دیدم که همچین هم دردناک نیست و بی‌حس کردن هم فن خاص خودش را داره که خانوم دکتر زیاد به این فن مسلط نیست‌. ولی امروز نوبت کارهای مشکل را با آقای دکتر گرفتم و کار های پیش پا افتاده را گذاشتم برای خانوم دکتر که سرش خلوت‌تره و زودتر نوبت می‌ده! هر چی باشه کار آقایون بهتره!


 

+ نوشته شده در  2007/5/12ساعت 18:3  توسط محمد  | 

آقای پستچی !

Image and video hosting by TinyPic

                                               توصیه به آقای پستچی!



ولی این پستچی که من می‌شناسم اگر براش کلاس توجیحی هم بزارند بازم حالیش نمی‌شه‌!
این عکس هم با کلی دلهره و اضطراب گرفته شده ، همش منتظر بودم که صاحب‌خونه که یه پیرمرد عصبانی با پیژاما راه‌راه هست بیاد بیرون و داد و بیداد راه بیاندازه!

+ نوشته شده در  2007/5/11ساعت 12:24  توسط محمد  | 

استاد حداد


دیروز تلوزیون کلاس درس دکتر حداد عادل را نشان می‌داد‌. اینجور که ظواهر امر بر می‌آمد ، دانشجو های کارشناسی ارشد بودند‌. نکته جالب این کلاس این بود که کلاس در جایی شبیه اتاق جلسات و روی میزی که بی‌شباهت به میز ناهارخوری نبود ، برگزار شده بود‌. حداد هم در قسمتی از مصاحبه‌ سرپایی‌اش گفت که اگر کسی زیاد در مورد مسایل سیاسی بهش گیر بدهد حتما روی نمره‌اش تاثیر منفی خواهد گذاشت‌. از این قسمت خیلی خوشم اومد و مثل یکی از استادهای ما نبود که سر کلاس می‌گه اتفاقات کلاس همین توی کلاس تموم می‌شه و به برگه امتحانی نمی‌کشه ، اما از اون طرف یکی از بچه‌ها را چهار ترم سر بتن1 نگه داشته ، من هم یه بار سر کلاسش تیکه انداختم ، البته از دهنم در رفت ، استاد هم برگشت عقب که فحش بده ولی دخترهای کلاس را که دید خودداری کرد ـــ آخه دختر که تو کلاس نباشه خیلی بد دهن می‌شه ـــ بعدش هم نفهمید که کار من بود ورنه به جای نمره 16 حالا حالاها باید با 6 و 7 دست و پنجه نرم می‌کردم‌.

پ ن : این بلاگفای لعنتی دیگه بیش از حد قاط زده ، ای کاش از اول سراغ بلاگر می‌رفتم‌‍.


+ نوشته شده در  2007/5/10ساعت 18:19  توسط محمد  | 

سیل


" غروب یکی از روز‌های تابستان 1339 پای به این جهان نافرجام گذاردم و جهان بی مروت زندگی را بر من اینگونه رقم زد ، در خانه‌ای که جز فقر و بدبختی نبود ... بر اثر ضربه سنگ پسر همسایه فلج گشتم‌. برای معالجه تا کشور آلمان رفته ، موقع برگشتن دزدی نابکار تمام دار و ندارم را برد‌. بر اثر ناملایمات دو تن از دوستان پایم را شکستند‌. و حال با عصاهایم که فقط خاطرات درد و رنج گذشته را برایم یاد‌ آور است زندگی ‌می‌کنم‌. "
خودش را اینگونه معرفی کرده ، پسر فراش سابق مدرسه و همسر فراش مدرسه امروز‌ ، از وقتی که همسرش در مدرسه مادرم نظافت می‌کرد بیشتر با او آشنا شدم‌. ذوق نوشتن دارد ولی فلج است ، نمی‌تواند بنویسد‌ ، پس شعرها یا داستان‌ها را به زبان می‌آورد و پسرش به جای پدر می‌نویسد‌. حتی خوب هم نمی‌تواند حرف بزند ، کمتر بیرون می‌آید ، اما هر وقت که ببینی‌اش می‌فهمی کتابی جدید منتشر کرده ، با دوچرخه‌ای در دست که حکم عصا را برای او دارد و با خورجینی پر از کتاب ، کتابهایی که خودش نوشته است و مردمی که کتابهای هزار تومنی او را دو هزار می‌خرند‌. تا به حال سه کتاب منتشر کرده و به قول خودش دو کتاب دیگر هم نوشته بود که ... برد ، نمی‌دانم منظورش از سه نقطه چیست ، شاید دزد شاید هم سیل‌! کتاب اولش ، دفتر شعری بود به نام " پاییزی که در راه است " مجموعه‌ای از شعر نو یا چه می‌دانم نیمایی ، از شعر زیاد سر در نمی‌آورم ،  یابهتر بگویم اصلا سر در نمی‌آورم پس نمی‌توانم در موردش نظر بدهم‌.
کتاب دومش " سرگذشت زندگی من " نام دارد ، در این مورد می‌توانم نظر بدهم چون برای من هیچ نوشته‌ای لطف شرح‌حال یا سفرنامه را ندارد‌. پس از این کتاب هم خوشم آمد‌. در این کتاب آورده که چگونه فلج شده ، سفر به آلمانش چگونه بوده ، چرا پایش را شکستند و خاطراتی که در گوشه‌هایی از آن ، خاطرات مشترک مردم نوشهر را می‌توان یافت‌. ولی بیشترین جذبه برای من آن قسمتهایی بود که از کسانی که می‌شناختم نوشته بود ، از مرحوم عمو علی ، از اوستا عزیز یا از بقالی سر کوچه که الان اگر بهشون نگیم سوپر مارکت یا فروشگاه ، ناراحت می‌شوند‌.
اما کتاب سومش که مجموعه‌ای است از داستان کوتاه به نام " سیل " ، بی انصافی است اگر این کتاب را با " پاریس جشن بی‌کران " همینگوی یا مثلا با داستان " سگ ولگرد " هدایت مقایسه کنم پس قیاسی در کار نیست ، عموما داستانهای این کتاب داستان پسری است که تمام مراحل بدبختی را ( همانند خود نویسنده ) تجربه کرده و در پایان هم با کمک بزرگ‌مردی یا به همت خودش و یا هر دو به خوشبختی می‌رسد و مانند قالب داستان‌های ایرانی ، قصه‌اش با خواستگاری و عروسی به پایان می‌رسد ، گویی عروسی برایش نماد خوشبختی است‌. امیدوارم که پایان داستان خودش هم خوشایند باشد ، هرچند که خودش سالهاست عروسی کرده!
این کتاب را نشر "وارش وا" منتشر کرده ، جالب اینجاست که نویسنده شماره تلفن خود را هم در شناسنامه کتاب آورده ، 3236693- 0191  ـــ یعقوب اوژند

« آواز سرد »
بـهـار
     سفـره‌ی سبزش را در طبیعت گسترد
     نغـمـه سرایان خواندند
     اما دلـم
    نمی‌دانم در کجای این سفره بود
    نه آوازی شنید و نه خواند ...

 

+ نوشته شده در  2007/5/9ساعت 21:4  توسط محمد  | 

توهم

 

مدتیه  که شدیدا احساس " خود خوش‌تیپ بینی " بهم دست داده‌. نمی‌دونید چه احساس قشنگیه‌! شاید به خاطر اینه که پس از مدتها اون کاپشن اجباری را از تنم در آوردم یا این پیرهن آستین کوتاه کرم رنگ خیلی بهم میاد‌. ولی اینا همه حرفه ، خوش‌تیپی از خودمه‌! 

 فعلا یکی بیاد جلو منو بگیره‌!

 

پ ن : بلاگفا چند روزیه قات زده ، من از طرف مدیریت بلاگفا از شما عذرخواهی می کنم .

 

+ نوشته شده در  2007/5/8ساعت 19:25  توسط محمد  | 

دعوا

                                        

                                             

 

از کلاس که اومدیم بیرون دیدم که دم نگهبانی دانشکاه شلوغه و چند نفر دارن سرو صدا می‌کنند‌. رفتم نزدیکتر ، یه سره دعوا یکی از پسرای دانشگاه بود و طرف دیگر اون "دختر درازه"! دختره مدعی بود که پسره ازش عکس گرفته ولی پسره زیر بار نمی‌رفت‌. بچه‌ها هم مونده بودند که طرف پسره را بگیرند که از بروبچه یا طرف دختره را که شاید سر دوستی هم باز بشه ، ولی طبق قانون دوم حمار* هیشکی طرف هیچکس را نگرفت‌.

ولی دل آدم برای دختره می‌سوخت‌. نمی‌دونید زبون‌بسته چه گریه‌ای می‌کرد!

*قانون دوم حمار : هر گاه خری به فاصله مساوی از دو دسته یونجه قرار داشته باشد ، آنقدر برای انتخاب دسته نزدیکتر تردید پیدا می‌کند تا از گشنگی تلف شود‌.

 

پ ن : شاید یک روز قوانین حمار ، گاو و سگ را دسته بندی کردم و اینجا آوردم‌.

پ ن : استاد درس متون اسلامی ، حمار را " چهار گوش " ترجمه کرد! ( چهارپا+درازگوش)

 

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 20:55  توسط محمد  | 

شجاع دل

 

امروز یک تجربه جدید داشتم‌. یک تجربه بسیار مهم و تاثیر گذار! وقتی که رفتم آرایشگاه ، برای اولین بار گفتم که صورتم را اصلاح کنه! معمولا که نه ، همیشه این کار را خودم تو خونه انجام می‌دم ولی اینبار شجاعت به خرج دادم و زیر تیغ اصلاحات رفتم! لحظه عجیبی بود ، یک لحضه یاد دندانپزشکی افتادم و خانوم دکتر جلاد ، ولی نه اصلاح ترسناکتر بود‌. توی فیلما دیده بودم که موقع اصلاح شاهرگ طرف را زده‌اند و خیلی ترسیدم گفتم که نکنه این پسره یکدفعه به سرش بزنه و من را از زیر تیغ رد کنه! آخه قبل از من یکی اومده بود که اصلاح کنه و آقای " سلمونی" بهونه آورد و ردش کرد ، بعد برام تعریف کرد که این مرده با زنهای زیادی  رابطه داشته و یکی را هم کشته ، اما فقط چند ماه زندانی شده بود‌. او یک قاتل بود! خیلی هم ترس از ایدز داشتم ، همش با خودم می‌گفتم که نکنه تیغش آلوده باشه ، اینجور آدمای قاتل که اینجا میآن ، حتما ایدزی هم داره دیگه! ولی قِسِر ( قصر؟ غسر؟...؟) در رفتم و الان که 7 ساعت از ماجرا می‌گذرد هنوز HIV+  نشده‌ام!

 

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 19:13  توسط محمد  | 

یک بام و چندین هوا

 

امروز شبکه یک برنامه‌ای داشت به نام " لباس ایرانی" یکی از کارشناسان برنامه می‌گفت که تی‌شرت‌هایی که عمدتا تولید می‌شود و با اقبال عمومی هم روبروست ، جملگی دارای نقوش و جملاتی با حروف لاتین است‌. و خیلی متاسف بود که جوانها رو به "مدل‌های غربی" می‌آورند. از طرفی هم با اشاره به تی‌شرت‌های معروف با غزلیات حافظ که توسط یک ایرانی در آمریکا تولید می‌شود ( ولی کارشناس گفته بود آلمان ؟!) گفت که این لباسها در آلمان مورد اقبال قرار گرفت ولی در ایران توجهی بهش نشد‍. حالا مسئله اینجاست که چه‌طور وقتی یک آلمانی البسه‌ای با حروف فارسی می‌پوشد ، بسیار پسندیده است ولی اگر یک ایرانی البسه با حروف لاتین بپوشد ، غرب زده شده است‌. این هم که می‌گویند که ایرانی نمی‌داند که به انگلیسی رو لباسش چی‌نوشته شده به نظر من غلطه ! چون اکسر کسانی که من می‌شناسم آنقدر انگلیسی بلدند که جملات پیش پا افتاده رو لباسشون را معنی کنند‌. آما‌! اشعار حافظ را منه فارسی زبان نمی‌تونم خوب درک کنم ، چه برسه به اون آلمانی بدبخت که از بیخ ژرمنه!

بارها از برنامه های مختلف دیدیم که گزارشگر محترم یک جوان بی زبان را گیر می‌اندازد و مثلا می‌پرسد که این لباس ـــ عمدتا نا متعارف ــ را برای چی‌انتخاب کرده‌ای؟ و بعد اون پسره ـــ یا دختره ـــ پس از من‌ومن کردن می‌گه که : "خوب دوست داشتم و به نظرم متفاوت و قشنگه"‌. بعدش هم گزارشگر محترم کلی با حرفاش طرف را محکوم می‌کنه و سر آخر هم با تکنیکی که بلد هست ، حرفهایی را که می‌خواهد از دهن اون بدبخت بیرون می‌کشه‌. حالا این را داشته باشید ، تو همین برنامه فوق‌الذکر ، با یک دختر خانومی که کیفی ایرانی و سنتی ـــ از صنایع دستی ـــ را انتخاب کرده بود مصاحبه کردند و پرسیدند که برای چی این را انتخاب کردی؟ و دختره هم گفت : "خوب دوست داشتم و به نظرم متفاوت و قشنگه" ، ولی اینجا دوست داشتن و متفاوت بودن ، شرطی لازم و کافیست‌.

به قولی که می‌گه: " اگر این ، پس چرا اون و اگر اون ، پس چرا این؟"

 

+ نوشته شده در  2007/5/5ساعت 21:45  توسط محمد  | 

دین واقعی؟

 

در مورد اینکه گفته بودم " آیا دین واقعی همینی است که دارد تبلیغ می‌شود؟ " دوستی گفت برو اینجا را بخوان‌! واقعا جالب بود‌.  سایت آیت ا.. صانعی‌ و مصاحبه ایشان با روزنامه اعتماد ملی. مسائلی که در رابطه با حقوق بشر مطرح شد و نظر ایشان در رابطه با احکامی همچون سنگسار ، واقعا نگاه آدم را نسبت به روحانی جماعت عوض می‌کند‌. ولی خوبها همیشه تحت فشارند‌. سالها پیش ، نوشهر امام جمعه‌ای داشت به نام آقای  " فاضل " ، می‌گویند که حرف حق را می‌زد ، چیزی نگذشت که تبعید شد به بوشهر‍. حالا شانس آورد که نماینده ولی فقیه در استان بود و گرنه به جای اینکه فقط یک "نقطه" بیاد پایین ( از نوشهر به بوشهر ) احتمالا به جایی می‌رفت که اصلا "شهر" نداشت‌.

 

+ نوشته شده در  2007/5/4ساعت 21:39  توسط محمد  | 

197 و سردار رویانیان!

 

گفته بودم که یه ماجرا با پلیس دارم ، خوب شد که در موردش ننوشتم  تا اینکه امروز  کاملش را بنویسم‌.

یکی دو هفته قبل از عید بود که مادرم را برده بودم بانک خودم هم جایی برای پارک پیدا کردم و منتظر ماندم‌. روبروی واحد فرماندهی نیروی انتظامی نوشهر. چند دقیقه بعد ، دیدم کسی بهم می‌گه که : " برو جلوتر ... وگرنه جریمه‌ات می‌کنم‌." دیدم یه پلیس با لباس سبز ‌‌‌ـــ راهنمایی نبود ـــ داره این حرفا رو می‌زنه‌. خیلی بدم اومد پیاده شدم و کاملا محترمانه بهش گفتم که :‌ " من مشکلی برای پارک نمی‌بینم‌ ، اینجا نه تابلو داره ، نه خط عابر پیادست ، تازه هم پشت من و هم جلوی من ماشین پارکه تو این وسط فقط من خلاف کردم؟"  اینو گفتم و رفتم تو ماشین‌. در جوابم گفت : " نه مثل اینکه دوست داری جریمه بشی... خیلی خوب شماره‌ات را ور می‌دارم ..." با اینکه می‌دونستم که پلیس راهنمایی نیست ولی بازهم کاره دیگه ، نیم متر رفتم جلو ، دیدم آقا پلیسه ـــ که زرنگ هم نبود ـــ رفت تو ماشین پشت سری من که یک پیکان غراضه نمره همدان 11 که از جلو نه سپر داشت نه پلاک و نه جلو پنجره ، و ماشین را روشن کرد و رفت‌. تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره ، آقا نمی‌تونسته ماشینش را در بیاره ( با اینکه جا بود ) و به جای اینکه به من بگه " لطف کنید یه کم جلو بروید " یا " یه کم جلو تر " با تهدید جریمه کردن از من خواست که برم جلو . رفتم از سربازهای  جلوی نیروی انتظامی جیک و پیک افسر مربوطه را در آوردم و فهمیدم که موقع درآوردن ماشین از پارک یا از عقب یا از جلو ، حتما می‌زنه‌! نمی‌دونم که به سربازها مبانی حفاظت اطلاعات را یاد داده اند یا نه ، ولی خیلی خوب اطلاعات دادند‌. تصمیم گرفتم که به 197 زنگ بزنم ، دوستی گفت ولش کن ، شهر کوچیکه ، ماشینت را نشون می‌کنند و ضد حال می‌زنند. ولی من گفتم که : " من از خودم شک ندارم ، هیشکی نمی‌تونه به من گیر بده "  خلاصه زنگ زدم و آقایی که خیلی محترمانه حرف می‌زد گوشی را گرفت ، داستان را تعریف کردم و گفت :‌ " ... خوب اونجا پارک ممنوعه... " من هم گفتم که "تابلو نداره تازه پلیس راهنمایی هم اومد ماشینهای خلاف را جریمه کرد ولی حتی به سمت من هم نیومد" خلاصه گفت که "چشم ، پی گیری می‌کنیم"

دو سه روز بعد وقتی از محل ماجرا می‌گذشتم ، دیدم که آن سمت خیابان را سرتاسر تابلو توقف ممنوع زده‌اند ، زیر تابلوها هم نوشته بودند : " به استثنا خودرو پلیس"  خوب ، فهمیدم که به موضوع رسیدگی شده‌.

از ماجرا گذشت تا به امروز که ـــ دقیقا ساعت 4.15 بعداز ظهر جمعه ، دقت کنید جمعه ـــ تلفن زنگ خورد ، از پشت خط گفت : " از 197 هستم‌. موضوعی که شما گفته بودید پی‌گیری کردیم ، آن آقا را خواستیم باهاش صحبت کردیم ، به کلاس فرستادیمش و نحوه برخورد با شهروند را بهش آموزش دادیم‌. برای شما هم زنگ زدیم که اطلاع داشته باشید که موضوع پی گیری شده." من هم در جواب کلی تشکر کردم ـــ تشکر که نه ، ازین تعارفات روزمره‌ ـــ

از این کار پلیس خیلی خوشم اومد ، حالا بماند که چرا بعد اینهمه مدت و چرا تو این روزا که حساسیت رو پلیس زیاده ؟!

آقای رویانیان! به خاطر همین هم که شده تو انتخابات به شما رای می‌دم . ــــ شایعه است که سردار رویانیان برای نمایندگی مجلس از نوشهر قراره کاندیدا بشه ــــ

 

+ نوشته شده در  2007/5/4ساعت 16:55  توسط محمد  | 

gattuso

 
 
 
 

 

 


ایوان در حال پچ پچ کردن!

دیشب پس از مدت‌ها از تماشای یه بازی فوتبال لذت بردم‌. واقعا بازی میلان دیدنی بود و از همه مهمتر کم شدن روی بچه پررو های انگلیسی بود‌. همیشه از دو تا تیم انگلیسی بدم میومد ، یکی لیدزیونایتد که به سلامتی مثل اینکه نابود شده و دیگری منچستر که برای سرگرمی ما هم که شده فعلا نابود نشده!

 

تو تیم میلان از همه خوشم میاد ولی کل تیم یه طرف ، گتوزو هم یه طرف! ما بهش می‌گیم " خی " و در مواردی هم " گته گوز "‌. نمونه مجسم یک غول ، قدرتش را با اسب‌بخار می‌سنجند ، خستگی ناپذیر ، در دقیقه نود هم بالای 90٪ بازدهی داره!

 
 

 
اهل بحث منطقی است ولی به هر حال مخاطبش باید منطقش را قبول داشته باشد!

 
 
 
 
 


اصولا چگونگی برخورد با افراد مختلف برایش تعریف نشده! با همه فیزیکی برخورد می کنه!


قانون اول : توپ نباید به صورت سالم به حریف برسد و بالعکس.
قانون دوم : به هر وسیله ای باید بازی حریف خراب شود .

 
 


آرایش ، مد و زیبایی از جایگاه ویژه ای در نزد او برخوردار است.

 
 


احساسات لطیف ، چیزی که کمتر از او دیده شده.

 
 


زمانی برای خستگی خی ها!

 

+ نوشته شده در  2007/5/3ساعت 2:0  توسط محمد  | 

نظر شما چیست؟

 

قبل از هر چیز روز معلم را به تمامی معلمان گرامی ، خصوصا بهترین معلمم آقای "منتظری" و صد البته به مادرم تبریک می‌گم‌.

 

شدیدا موافقم! ( اگر نمی‌دانید با چه موافقم ، اینجا کلیک کنید)

نکته اصلی اینجاست که "به هر کس اجازه دهیم تا با استفاده از آزادی و اختیار عمل خود نسبت به انتخاب آرزو و آرمان خود بیاندیشد و عمل کند" و آزادی افراد در جامعه تا حدی محترم است که به آزادی عموم جامعه آسیب نرساند‌. معیار سنجش خوبی و بدی نسبی است و این نسبیت ، باز هم  برمی‌گردد به خواست عموم جامعه‌.*   پس به طور خودکار کسانی که از آزادی خود سواستفاده می‌کنند یا با  توجه به معیارهای جامعه بد شناخته می‌شوند ، طرد می‌شوند‌. پس عرصه‌ای برای برآوردن آرزوهای خود پیدا نمی‌کنند. هر چند معتقدم که گفته فوق فقط در جامعه آرمانی قابل تصور می‌باشد و در دنیای کنونی ، افراد "بد" با استفاده از نقاب‌های رنگارنگ ، از جامعه طرد نمی‌شوند که هیچ ، بسیار محبوب هم می‌شوند و از پشتیبانی مردم برای تحقق آرمانهایی که به ضرر همان مردم است ، استفاده می‌کنند‌.

جامعه آرمانی به اعتقاد ما مسلمان‌ها زمان ظهور امام زمان به وجود می‌آید‌. ولی دوستی می‌گفت: " با استفاده‌ای که آقایان از اسم امام زمان می‌کنند‌ ، بعید می‌دانم که بگذارند امام ظهور‌ کند‌!"

امام زمان در جامعه ما تا حد مُهری برای تایید نامه نمایندگان مجلس کوچک شده است‌. و به همین دلیل (  ودلایل مشابه بسیار) است که اعتقادات در جامعه ما سطحی شده‌ است‌. آیا دین واقعی همینی است که دارد تبلیغ می‌شود؟

 

*  قانون هم معیاری برای تشخیص خوب و بد است ، اما قانون در ابتدای وضع آن متناسب با خواست‌ها و معیارهای عموم جامعه است ولی به تدریج به دلیل عدم انعطاف ، از جامعه فاصله می‌گیرد‌.

 

+ نوشته شده در  2007/5/2ساعت 19:53  توسط محمد  | 

آرزو

 

قبل از هر چیز آرزو میکنم که خداوند به بعضی ها شفای عاجل عطا فرماید!!! 

 

نمي‌دونم که پسر فهميده با چه انگيزه و هدفي از من دعوت کرده ولي هرچي هست خيلي باعث دلگرمي من شده!

نمي‌خوام براي مسلمين و المسلمات و المؤمنيين و المؤمنات آرزوي سلامتي کنم يا ترانه " تصور کن" را به صورت متن پياده کنم ، خداييش اگه يه غول چراغ جادو جلتون سبز مي‌شد اين چيزا رو ازش مي‌خواستيد؟ اصولا آرزوهاي شخصي من به دو دسته کلي تقسيم مي‌شوند يکي اهداف بلند مدت يا کوتاه مدت و ديگري آرزوهايي که بر جوانان عيب نيست! خوب بريم سر اصل مطلب:

1 – نزديکترين آرزوي من ادامه تحصيل در مقطع کارشناسي ارشد هستش وبعدشم خدا بزرگه! اين آرزو به احتمال 80? تا يکسال آينده به وقوع مي‌پيونده‍.

2 – يه دايي دارم که به خيلي از نقاط دنيا سفر کرده ، معمولا هم وقتي که از سفر مياد فوري ميرم پيشش تا خاطرات و مشاهدات سفر را داغ داغ ازش بشنوم ، از همه جا خيلي جالب تعريف مي‌کنه ولي وقتي که از آفريقا حرف مي‌زنه ، چشاش برق خاصي داره ، من هم خيلي دوست دارم که به آفريقا سفر کنم ، سفر که نه ، مثل دايي اونجا زندگي کنم ، دوست دارم بروم و کشور‌هاي اوگاندا و کنيا را از نزديک ببينم ، تو سرچشمه رود نيل ماهي گيري کنم يا سر به سر ميمون‌هاي تو خيابون بزارم‌. خيلي برام جالبه که تو قاره‌اي که به گرم و خشک بودن معروفه ،  تو هر محله‌اي يه درياچه باشه ، خلاصه آفريقا با اون آفريقايي که تو ذهن اکثر ماست زمين تا آسمون فرق مي‌کنه!

3 – اينم يه آرزوي ابلهانه : دوست دارم که يه ماشين داشته باشم که هر وقت که دلم خواست ، صداي غرش موتورش بپيچه تو اتاق و باقي اوقات لال بشه!

4 – شايد بزرگترين آرزوي من اين باشه که روابط عمومي قوي داشته باشم ، دايره دوستام خيلي محدوده ، اينو مي‌شه از لينکدوني وبلاگ هم متوجه شد‌.

5 – آين آرزوي مامانبزرگمه که من يکم چاق بشم ، ولي به نظر خودم 75 کيلو وزن براي 1.83 متر قد خوبه!

 

دعوت کردن خيلي سخته ، لينکدونيه من هم که خاليه ، خوب يه کاريش مي‌کنيم ديگه ، يه هنري که هر مهندس بايد داشته باشه هنر ماست مالي کردنه ، من هم سعي مي‌کنم که اين هنر را فرا بگيرم!

اولين نفر حضرت عشق فيلم مي‌باشد که از همينجا تهديدش مي‌کنم که اگر بهونه بياره ، خودم طي يک عمليات انتحاري تمام هاليوود را با خاک يکسان مي‌کنم‌. نفر دوم خانوم دکتره که مي‌دونم که احتمالا زياد دعوت شده باشه ولي منم دعوتش مي‌کنم‌. و اينک نفر سوم  ، يک دعوت بسيار بلند پروازانه ، دالبي سوراند ، استيمن کالر ... ابراهيم نبوي!

 

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 10:34  توسط محمد  | 

چلّه

 

امروز چهلمین روزیست که شروع به نوشتن وبلاگ کرده‌ام‌. از دوستان هم ـــ منظور دوستان خارج از وب ـــ معذرت می‌خواهم که بهشان نگفتم که وبلاگ زدم‌. خوب دلیل داشت! مهمترین دلیلش هم این بود که مطمئن نبودم که به وبنگاری ادامه بدهم ، برای همین چهل روز طول کشید تا به شما بگویم‌. چون اعتقاد دارم که کافیست چهل روز ، کاری را به طور مستمر انجام دهید تا به آن کار معتاد شوید‌. و الان ، مطمئنم که به این «‌آجرپاره‌» معتاد شده‌ام‌. دلیل بعدی این بود که نمی‌خواستم وقتی که به اینجا سر می‌زنید ، جملات تیکه‌پاره ، گیجتون کنه ، الان مطمئنم که نثرم نسبت به چهل روز پیش روانتر شده ولی باز هم اصلا خوب نیست‌‍. دلیل سوم هم این بود که می‌ترسیدم که نوشته‌هام دوستی را ناراحت کنه ، اما الان مطمئنم که همانطور که در بیرون از وب موجب ناراحتی کسی نمی‌شوم ، نوشته‌هایم نیز پتانسیل لازم را برای رنجاندن کسی ندارد. دلیل چهارم هم ...  فکر کنم سه تا دلیل کافی باشه!

امیدوارم که بتونم در آینده نزدیک ، سطح وبلاگم را بالا ببرم‌. امیدوارم!

 

 

پ ن : دوست گرامی جناب پسر فهمیده لطف کردند و از من برای شرکت در بازی آرزو دعوت کردند‌. ممنون از لطفتون! فقط بگذار کمی فکر کنم ، اینشالا همین امروز‌.

پ ن 2 : راست می‌گویید ، یک کم شبیه آگهی ترحیم (تحریم؟!) شده!

 

+ نوشته شده در  2007/4/30ساعت 12:53  توسط محمد  | 

استاد نمونه

 

"هرچی تو کلاس یاد گرفتید همونه ، بیرون از کلاس شما برای من نه دانشجو هستید و نه همکار ، بیرون کلاس شما رقیب من هستید و من به رقیبم هیچ چیز یاد نمی‌دهم"  این جمله پر بارِ هفته پیش استاد بود‌. امروز هم ما را محترمانه از کلاس انداخت بیرون و گفت شماها باید کلاس روز شنبه بیایید‌. خیلی ازش بدم اومد ، حقشه که بهش بگن گربه‌نره!

 

+ نوشته شده در  2007/4/29ساعت 19:36  توسط محمد  | 

جیغ

 

دیشب تو بالاترین لینکی از فیلمی گذاشته بودند که توش ماموران محترم داشتند یک دختر را که جیغ می‌کشید و مقاومت می‌کرد را سوار ماشین پلیس می‌کردند‌. صحنه را دیدم! ولی فکر نمی‌کردم که این جور صدا کنه! اولین صدا از رادیو بود که تو برنامه ساعت هفت صبح داشت گزارشی از مردم پخش می‌کرد و همه از رفتار دوستانه نیروی انتظامی تشکر می‌کردند و می‌گفتند که شایعاتی مبنی بر بی احترامی شنیده‌اند ولی دروغ بوده‌. اخبار ساعت دو هم همین گزارش را ولی به صورت تصویری پخش کرد تا بر همگان ثابت شود که قضیه از اصل دروغ بوده! صدای بعدی هم مربوط می‌شه به سایت بالاترین که امروز بعد از ظهر فیلتر شد.

این که نیروی انتظامی در بسیاری از موارد برخورد درستی با مردم نداره جای بحث ندارد ، حتی خودم هم داستانی با یک پلیس ... دارم که پس از گرفتن چند عکس از محل ماجرا ـــ عکس های قبلی همشون تاریک شدند ـــ اینجا قرار می‌دهم ‌. گذشته از این حرفا من باور کردم که ماجرا دروغی بیش نیست!

 

پ‌ ن : دوستانی که می‌پرسید : مایل به تبادل لینک هستم یانه؟  عرض کنم که اگر لینک من را در وبلاگ خود قرار دهید ، ادب حکم می‌کند که من هم لینک شما را اعمال کنم. وگرنه کم پیش می‌آید که من پیش‌قدم شوم‌.

 

+ نوشته شده در  2007/4/28ساعت 17:56  توسط محمد  | 

Youtube

 

به سلامتی از امروز Youtube هم فیلتر شد‌. تا دیروز آزاد بود ، فکر کنم به خاطر فیلم اون دختره که جیغ و داد راه انداخته بستنش! کی بشه که کل اینترنت ـــ که علمک شیطان هم هست ـــ را ببندند ، خیال ملت را راحت کنند‌.

 

+ نوشته شده در  2007/4/27ساعت 23:38  توسط محمد  | 

بایسیکلران

                                        

نمی‌دونید چه حالی می‌ده دوچرخه سواری ، خصوصا وقتی که بارون مثل آب اسپری شده می‌پاشه رو صورتت و صدای ویژ ویژ لاستیک دوچرخه که از توی آب رد می‌شه تو گوشت می‌پیچه! دوچرخه بیشتره وقتها از ماشین هم لذت بخشتره! من از بچگی دوچرخه داشتم ولی استفاده به طور مرتب را از دوران دبیرستان شروع کردم ، اوایل که با دوچرخه به مدرسه می‌رفتم بچه‌ها مسخره می‌کردند ولی طولی نکشید که کلی از بچه‌ها با دوچرخه به مدرسه اومدند و گوشه حیاط مدرسه شده بود پارکینگ دوچرخه! خیلی هم دوست دارم که با دوچرخه به دانشگاه بروم ولی بعد مسافت اجازه چنین کاری را نمی‌ده‌ ، فکرش را بکنید ، با دوچرخه برم دانشگاه و بچه مایه دارها هم یاد بگیرند و BMW ، موسو و اخیرا GEN2 را پارک کنند و با انواع و اقسام دوچرخه‌های کورسی بریزند تو دانشگاه ، یه عرصه جدید پز دادن ایجاد می‌شه! در کارهای روزمره هم سعی می‌کنم که از دوچرخه استفاده کنم و به طور متوسط هم روزی چهار‌،‌پنج کیلومتر رکاب می‌زنم‌.

برای خانوم‌های محترم هم متاسفم که از لذت دوچرخه سواری محرومند و رکاب زدنشون هم براندازی نرم تلقی می‌شه! هر چند تو شهر ما هر از چندگاهی ، اونم نصفه شبا خانومای دوچرخه سوار دیده ‌می‌شوند ولی با این گیربازاری که برای پوشش حضرات راه انداختند ، اگر دوچرخه‌سوار هم ببینند ، احتمالا براشون ابد می‌برند! ولی این پوششی که تو عکسا می‌بینم که غیر مجازه ، تو نوشهر خیلی هم عادیه ، کسی هم کاری به کار کسی نداره‌. چون شهر کوچیکه و همه هم را می‌شناسند و اگر پلیس به خانومی گیر بده ، اولین حرف خانوم اینه که : آقای ( یا خانوم) پلیس دختر خودت که بدتره! ـــ خودم ده‌تا نمونه عینی دارم!‌ ـــ خلاصه متخصصین براندازی نرم‌ ، اگر حوس دوچرخه سواری کردند و از بازداشت شدن هم می‌ترسند ، یه توک پا تشریف بیارند نمک‌آبرود ، اونجا فعلا اوپنه ، پیست دوچرخه سواری به همراه دوچرخه‌های خوب اجاره‌ای هم داره!

من با این مطلب به پیشواز طرح جیره‌بندی بنزین رفتم ، شما هم سعی کنید نکات مثبت جیره‌بندی را ببینید ، هرچند که کشور در امن و امانه و کارهای دولت هم هیچ کدامش نکات نفی نداره!

 

پ ن : خداییش کلمه " جیره‌بندی " را فقط در فیلمها شنیده بودم اونم جایی که یه عده تو مخمصه افتاده بودند ، یعنی کشور تو مخمصه افتاده؟

 

 

+ نوشته شده در  2007/4/27ساعت 21:22  توسط محمد  | 

شب جمعه با تلوزیون

 

الان ساعت 2۱:51 پنجشنبه هست که دارم این یادداشت را می‌نویسم‌. شبکه 1 تبلیغاته ، شبکه سه داره یک فیلم احمقانه هندی نشون می‌ده و شبکه دو مزخرفی به نام " قدرت " را نمایش می‌دهد‌. Tv tuner نصب شده رو سیستم شبکه 4 را نمی‌گیرد ، می‌زنم شبکه طبرستان ــ مازندران ــ  زیر نویس نوشته که " جشن سالروز رادیو "  یکی از بازیگران کمدی مازندرا روی سن داره ادای مجید اخشابی را در میاره ـــ خدا رو شکر برنامه مفرح در صدا و سیما ـــ  حالا اخشابی هم روی سن آمده و آهنگ "محله بنده‌نواز" را اجرا می‌کند‌. نو بت به مصاحبه با مجریان و عوامل رادیو مازندران که با خانواده آمده‌اند می‌رسد ، صدای افراد و همسرانشان می‌آید ولی تصویر‌،در و دیوار و صندلی خالی و حجج اسلام که اخم کرده‌اند را نشان می‌دهد ـــ احتمالا حجاب اسلامی رعایت نشده ‌است‌ـــ دوربین سراغ دکتر مختاباد می‌رود ، الان قریب به یک ربع است که صدای خسته کننده دکتر مختاباد دارد پخش می‌شود ـــ مجری برنامه به طور متوسط پس از هر سه کلمه یکبار می‌گوید "دکتر" ـــ می‌زنم شبکه یک ، سینما یک شروع شده و کارشناس محترم داره داستان فیلم را تعریف می‌کنه تا حداقل بدین وسیله باعث بشه که ما فیلم تیکه پاره شده را درک کنیم‌. خیلی بده که تو شبی که تلوزیون باید بهترین برنامه‌ها را داشته باشه یه مشت چرت و پرت نشون می‌ده. اگر شبکه چهار و رادیو جوان نبودند که دیگر باید در صدا و سیما را گل می‌گرفت ، ایندو حداقل‌ها را دارند‍. برنامه " مردم ایران سلام  " را هم دوست دارم و هر وقت فرصت شد تماشا می‌کنم ، به نظرم با وارد کردن چهره‌های مطبوعاتی در سیما ، سطح برنامه را بالا برده اند‌. برنامه اجازه پیدا کرده روی خطوط قرمز حرکت کند ، که احتمالا به قول مرحوم گل‌آقا نقش سوفاف را بازی می‌کنه‌. مجری برنامه هم که به قول خودش اند شفافیت رسانه‌ای هستش ، در برنامه امروز وقتی از آقای سراج (  خواننده،‌مهمان برنامه ) در مورد چگونگی جهت دهی به سلیقه موسیقیایی مردم‌، پرسید ، و وقتی آقای سراج گفت که "ما تو این 27 ساله به اندازه کافی اشتباه کرده‌ایم"  در جوابش گفت که :‌ " آقای سراج دیگه زیاده‌روی کردید" . برنامه امروز صبح و خصوصا گفتگوی چالشی با استاد سراج واقعا محشر بود ، هرچی باشه این برنامه تو این صدا و سیمای ( صفت مناسب و مؤدبانه پیدا نمی‌کنم ، شما هرچی دوست دارید بگذارید ) غنیمته‌‍.

آقایان! اگر زمانی من منحرف شدم و برنامه‌های  بی‌ناموسی شیطان بزرگ را از ماهواره نگاه کردم و با شو‌های " کوجی " قر دادم ، شما خودتان را ناراحت نکنید‌،‌مشکل از منه که برنامه‌های پر محتوای صدا و سیما را درک نمی‌کنم!

  

 

+ نوشته شده در  2007/4/26ساعت 23:37  توسط محمد  | 

روده درازی در عصر حاضر

 

دیروز سر کلاس کنار دست یک " مُخ‌کُن " نشسته بودم‌. فکر کنم که خارجکی‌ها بهش می‌گن "brain fucker  "

وقتی رفتم سر کلاس دوستم گفت که این بقل جای اون پسره است و اگه  جانت رو دوست داری جای دیگه بشین ،‌ولی توجه نکردم‌‍. خلاصه اومد کنار دستم نشست ، جاتون خالی یه‌ریز زر زد‌، از هر مزخرفی که فکرش را بکنید، داستان بافت‌. اصولا حرفهایی که می‌زد را اگر فرد دیگری می‌گفت خیلی خوشم می‌اومد‌،‌ولی این حرفها را برای تعریف از من نمی‌زد ، بلکه این حرفها رو می‌زد تا فقط حرف زده باشه‌! چند دقیقه اول درس را نگذاشت که بفهم ، ولی کم‌کم صداش جزئی از صدای محیط شد و دیگه به گوشم نمی‌رسید‌.  بعد از مدتی هم لال شد‌، این گذشت تا اینکه استاد یه سوال ازش پرسید‌، من‌هم که دیدم داره غلط جواب می‌ده ، یواشکی بهش جواب صحیح را رسوندم ، که این کار یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم بود ، چون بعدش بازم شروع کرد به وراجی! در مورد تمام موضوعات درس هم بلا استثنا اظهار نظر می‌کرد ، آن هم بی‌ربط ترین حرفی که ممکن بود شخصی در مورد آن موضوع بزند‌‍.

بزرگترین شانسی که آوردم این بود که قبل از این که به مرحله جنون برسم ، کلاس تموم شد‍‌‍. ولی با گذشت یک روز از ماجرا هنوزم مخم سوت می‌کشه!

 

+ نوشته شده در  2007/4/26ساعت 16:26  توسط محمد  | 

کی خره ؟

 

رئیس بانک مرکزی‌: آمار سیاسی نمی‌دهیم ... نرخ تورم سال 85 ، 13٪ ...

حتما اون SMS به دستتون رسیده که می‌گه‌: " به مناسبت سال اتحاد ملی‌،‌امسال لر و ترک و تهرانی و ... نداریم‌،‌همه خرن‌!‌"

 

+ نوشته شده در  2007/4/25ساعت 23:54  توسط محمد  | 

لپ تاپ و سوپر پلاستی سایرز

 

دیروز همایشی در دانشگاه برگزار شد به نام " نقش افزودنی‌ها در بتن " یا یک چیزی شبیه این عنوان‌.

استاد محترم ما در این همایش ، تمام چیز‌هایی که در کلاس گفته بود در آنجا هم گفت‌،‌البته با همکاری عکس و فیلم‌. نمی‌خوام در مورد مسایل مورد بحث چیزی بگم چون می‌دونم تو هر مجله‌ای به تفصیل در مورد این موضوعات بحث شده‌. پس می‌رم سر اصل مطلب که همون حاشیه به اصطلاح همایش هستش‌.

همونطور که می‌دونید در سالهای گذشته ـــ حدود ده سال پیش ـــ هر کسی که کیف سامسونت نداشت مهندس نبود یا تنها با یک کیف سامسونت می‌شد مهندس شد،‌حالا حکایت لپ‌تاپه! این مهم نیست که شما لپ‌تاپ دارید‌،‌مهم اینست که دیگران بدانند که شما لپ‌تاپ دارید! برای این کار در هر موقعیتی که شد باید از لپ‌تاپتان استفاده کنید‌،‌مثلا اگر کسی از شما ساعت پرسید ، شما از لپ‌تاپ کمک می‌گیرید ، یا برای نشان دادن وابستگی زندگی‌تان به رایانه ، فورا هر جا که جا برای نشستن پیدا کردید ، بساطتون را پهن کنید‌. اگر هم که روی کیفتان آرم VAIO ندارد احتیاط واجب بر آنست که دیگر از کیف استفاده نکنید!

ولی این استاد ما ازین اخلاقا نداره و تنها افه‌ای که می‌یاد همون راننده شخصی و هر هفته یه ماشین جدید و نهایتا داستان‌های سوییس و دعوت نامه از دانشگاه‌های سوییس و از معدود طراحان سیلو و ...

تو این همایش هم برای اولین بار لپ‌تاپش رویت شد‌،‌دستگاه رو به دیتا پروژکتور سالن متصل کرده بود و فیلم و عکسهایی از مطالب مورد بحث را نشان می‌داد ، این امر به خیر و خوشی داشت پیش می‌رفت تا جایی که اشتباها عکس خانوادگی استاد رفت روی پرده ، بچه ها هم که همینجوری با دیدن عکس دختر ذوق زده می‌شوند حالا دیگه تصور کنید دختر استاد را ببینند چه ولوله‌ای درست می‌کنند ، ولی چون استاد خوب و مهربون و دوست داشتنی‌ای بود بچه‌ها احترامش را نگه داشتند و بیشتر از دو دقیقه سوت نزدند!

 

 

+ نوشته شده در  2007/4/25ساعت 19:35  توسط محمد  | 

خاخام یا کیمیایی ؟

                                                   

دیشب پس از تبلیغات زیادی که برای سریال " مدار صفر درجه " کرده بودند، این سریال پخش شد‌. منتظر دیدن سریالی حداقل در سطح " کیف انگلیسی " بودم ، ولی چیزی که دیدم حسابی نا امیدم کرد‌. انگار صفحات کتاب تاریخ را داده بودند به بازیگرا و آنها هم آن مطالب را بازی نمی‌کردند بلکه از رو می‌خوندند‌،‌خیلی مزخرفه و قتی ببینی که اعضای یک خانواده دور میز نشسته‌اند و دارند با یک گویش مسخره ،‌ کتابهای تاریخ را از حفظ می‌خونند‌. در همین قسمت اول دو سه نفر کشته شدند‌، و اگر به مردن آنها توجه کنید انگار به محض برخورد گلوله ، یارو انگار که دویست ساله مرده و سریع چوب می‌شه‌‍. من دیشب فیلم " پیانیست " را هم برای چندمین بار دیدم ، تو این فیلم حتی بچه‌های هشت ده ساله هم به باور پذیرترین شکل ممکن می‌مردند ، حال بیا پیرمردهای بازیگری مارو ببین که چطوری می‌میرند‍. بعد مقایسه کنید صحنه‌ای که پلیسه از موضع بالا برای شیرفهم کردن طرف با پشت دست ، روی کت متهم می‌زنه ، فقط فرض کنید مثلا رابرت دنیرو این عمل را به چه صورت انجام می‌دهد‌. ضمنا توجه کردید که خاخام‌ها چقدر شبیه مسعود کیمیایی بودند؟

گذشته از این حرفا باز هم این سریال را نگاه می‌کنم‌،‌چون از بسیاری از سریالهای ایرانی بهتره و تو تلوزیونی که تنها برنامه های قابل دیدنش‌( به غیر از بعضی از فوتبالها ) سریال‌های " آشپزخانه‌ای در قصر" یا " افسران پلیس" هستش ، اونم نه به خاطر خود فیلم بلکه به دلیل جلوه‌های بصریش! انتظاری بیشتر از این نمی‌شه داشت‌.

 

پ ن : دیدم که این روزا وبلاگم خیلی با سرچ " افسران پلیس " بازدید کننده داره. پس ازین که به مرادتون نرسیدید معذرت می خوام. ولی می تونید در اینجا و اینجا و اینجا به مرادتون نزدیک بشید! هرچند که مراد اصلی فیلتر شده!

 

+ نوشته شده در  2007/4/24ساعت 18:23  توسط محمد  | 

شموشک موشکتو رها کن!

 

اومدم ماجرای امروز را بنويسم ، دیدم بازم به ماشین مربوط می‌شه‌، پس برای اینکه اینجا شبیه وبلاگهای تخصصی خودرو نشه بی‌خیالش شدم‌. بگذریم‌.

دیروز جو نوشهر جو فوتبالی بود‌،‌رو درو دیوار شهر قدم به قدم پارچه چسبونده بودندن  چیزی شبیه این که " برای تشویق شموشک در این دیدار سرنوشت‌ساز که ساعت .... برگزار می‌شود به استادیوم بیایید و بلیط هم رایگان " تمام خیابانهای ( یک خیابون) منتهی به استادیوم هم توسط پلیس بسته شده بود‌. علت سرنوشتساز بودن بازی را هم نمی‌دونم چی‌بود چون تا جایی که من خبر داشتم شموشک از خیلی قبلتر نا امید شده بود‌. به هر حال اگر سراسر بعدازظهر کلاس نداشتم حتما به استادیو می‌رفتم‌. سرانجام باز هم شموشک باخت‌. تو شهر خیلی پیچیده که مهندس درویش( مالک باشگاه ) فقط برای فرار از مالیات اقدام به تیم داری می‌کنه و قصد نداره تا تیم به مراحل بالاتر برسه چون اونوقت‌،‌مالیا تدادن ارزونتر در میاد! آخرین باری هم که شموشک صعود کرد بنابر شنیده ها تیم دست پسر مهندس بوده و او نا فرمانی کرده و تیم را به لیگ‌برتر برده است.

گذشته از این حرفا کار مهندس درویش بسیار پسندیده است ، که جوانانی را از سراسر مازندران جمع کرده و بهشون سروسامون داده ، جوانی که فوتبال بازی می‌کنه و شبها هم در مسافرخانه ها می‌خوابد وآرزوی پیوستن به تیم های تهرانی را دارد‌. در زمینه مدرسه فوتبال هم شموشک خیلی فعاله و تا جایی که من خبر دارم ، برای این کلاسهای با کیفیت هزینه‌ای هم از بچه‌ها دریافت نمی‌کنند!

مربی شموشک هم که حتما فوتبال‌دوستان می‌شناسند‌. آقای بهمن فروتن که زمانی که شموشک دسته برتر بود ، به عنوان نمک برنامه نود مورد استفاده قرار می‌گرفت ، تا بحال با آقای فروتن روبرو نشدم ولی اگر این فرصت دست بده حسابی تشویقش می‌کنم که وبلاگ بزنه ، با زبان شیرینی که او داره فکر کنم که بلاگر قدرتمندی بشه‌،‌هرچی باشه دستی تو مطبوعات داره و مطالبی هم برای مرحوم شرق نوشته بود‌. اگر هم گارگردانی را ادامه می‌داد احتمالا موفق می‌شد‌‌،‌ولی همون بهتر که به فوتبال بچسبه ، سینما آخر عاقبت نداره!

پ ن : عنوان مطلب هم در واقع یکی از شعار های ابتدایی شموشک هستش!

 

+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 18:23  توسط محمد  | 

911

                                            

                                        

  امروز هنگام رانندگی وقتی از آینه وسط ، به پشت نگاه کردم ، کفم برید ، یاتاقان زدم‌‍‌. باورم نمی‌شد‌. دوباره نگاه کردم ، نه مثه اینکه درست دیده بودم ،‌یه پورشه 911 بود ، سفید ، با چراغهای ور قلمبیده ، جدید نبود ولی ازون ماشینای کلاسیکی بود که صاحب خوش سلیقه داشته‌. مثل ماشینی که تازه از کمپانی در اومده باشه برق می‌زد نمره‌اش هم تهران ـ الف بود ، عجب چیزی بود‌. چون می‌دونستم که با توجه به ارتفاع خودرو از سطح زمین حتما پشت سرعت گیر توقف می‌کنه ، سرعتم را طوری تنظیم کردم که پشت سرعت گیر کنار هم باشیم‌. موبایل را از هولدر در آوردم ، دوربینش را آماده کردم‌،‌زاویه را تنظیم ، دکمه را فشار دادم‌. پورشه از سرعت‌گیر که رد شد باسرعتی باور نکردنی ناپدید شد‌. به موبایل نگاه کردم رو صفحه‌اش نوشته بود "system error"  

پ ن : فکر کنم مدل دهه 60 یا 70 میلادی بود!

نمره قبلی ماشین ما 911ب11 بود، یادش بخیر!

 

+ نوشته شده در  2007/4/22ساعت 22:3  توسط محمد  | 

قاتل و مقتول

 

                         tomb rider

حتما این روزا شنیدید که یک تبعه کره‌جنوبی‌،‌رفته توی یک دانشگاهی در آمریکای جنایتخوار و چند تا دانشجو رو به نوشیدن ریق رحمت دعوت کرده و سر آخری هم ته‌مونده ریق رو هم خودش سر کشیده‌‍‌. در پی بازتاب جهانی این واقعه‌،‌رئیس‌جمهور کره ( یا نخست‌وزیر‌،‌چه فرقی می‌کنه؟) از همه عذرخواهی کرد و به منظور بررسی موضوع‌،‌یک جلسه اضطراری با نمایندگان مجلس برگزار کرد‌‍. به همین سادگی موضوع را پذیرفتند‌‍.

این موضوع در ایران با موجی از شادمانی همراه بود‌،‌حتما دیده‌اید که گویندگان اخبار با چه شوری ازین واقعه یاد می‌کنند و کارشناسان برنامه های خبری از شادمانی در پوست خود نمی‌گنجند‌. حالا اگر مسسب ماجرا یک ایرانی بود چی؟ تصور کنید که چگونه با قضیه برخورد می‌شد!

مثلا من دانشجو‌،‌طبعه ایران این جنایت را انجام می‌دادم و سر آخر هم خودکشی می‌کردم‌ و اخبار آمریکا مثلا شبکه فاکس‌نیوز اعلام می‌کرد که عامل جنایت دانشگاه ویرجینیا یک ایرانی بوده است‌. بلافاصله سخنگوی وزارت خارجه این خبر را تکذیب می‌کرد ، ساعتی بعد دبیر شورای عالی امنیت ملی طی مصاحبه‌ای اعلام می‌کرد که قاتل اهل خاورمیانه بوده‌،‌ولی شواهدی بر ایرانی بودن آن در دست نیست‌. فرداش رادیو جوان اعلام می‌کرد که این فرد اسم و فامیلش شبیه ایرانیها بوده‌! با اعلام این خبر وزارت ارشادطی بیانیه‌ای ، رادیو جوان را به اقدام علیه امنیت ملی متهم می‌کنه! تو همین اوضاع که بازار تکذیب داغه ، مستر پرزیدنت در جمع مردم شاخ‌تپه اعلام می‌کنه که : "اون فردی که در دانشگاه آمریکا کشته شد ، آن جوان برومند ایرانی ، که عده ای از آمریکاییها هم شیفته او شده بودند و از او پیروی می‌کردند ، به طرز ناجوانمردانه‌ای توسط سازمان سیا کشته شد و برای اینکه شاهدی باقی نماند‌،‌ یاران او را نیز کشتند و طبق سناریویی از پیش تعیین شده ، خود قربانی ماجرا را به عنوان قاتل معرفی کردند ، و از این امر مقصودی جز بدنام کردن مسلمانان ( دقت کنید مسلمانان، نه ایرانیان ) در جهان نداشته اند‌."بعد از این سخنرانی او به نماد انرژی صلح آمیز بدل می‌شود و کسی کاری ندارد که او در آمریکا در رشته کشاورزی گرایش آبیاری گیاهان دریایی تحصیل می‌کرده!  فردا روز هم در گوشه شمال غربی کشور مردی او را که چند کافر بی‌ناموس را به هلاکت رسانده بود برادر متعهد و غیور معرفی می‌کرد .

تو این هیری بیری هم عکس قاتل که برای خبرگزاریها ارسال شده از تلوزیون های سراسر جهان پخش می‌شود‍. کارشناسان این عکس‌ها را مونتاژ شده خطاب می‌کنند و منبع اصلی را فیلمی هالیوودی با بازی یک مفسده اعلام می‌کنند‌. در پی این خبر فیلم "تام رایدر" با حضور پررنگ آنجلینا از برنامه سینما ماورا شبکه 4 پخش می‌شود و جلسه نقد وبررسی فیلم با حضور جواد طوسی و چیستا یثربی ، به بررسی اهداف صهیونیستی این فیلم و نقش لابی صهیونیست در برنامه‌سازی هالیوود می‌گذرد‍‍.‍‍

خلاصه هر کسی ساز تخصصی خودش را می‌زند و مردم هم که از این سمفونی پیچیده خسته شده‌اند ، به رادیوهای خارجی پناه می‌آورند‍. هرچی باشه به قول خود آقایان از هر 5خبر بی‌بی‌سی‌،‌4 تا راست ویکی دروغ است‌ ـــ باز جای شکرش باقیه که 4 تا حرف راست می‌زنه ، تو اخبار ما که ... ـــ

 

حالا تجسم کنید که اگر این فاجعه در داخل ایران رخ می‌داد چه داستانی پیش می‌اومد؟

مثلا منِ دانشجو شصتیر ( نوعی مسلسل ابتدایی) می‌گرفتم و استاد و سی ، چهل تا دانشجو رو به فنا می‌دادم ( خداییش  بعضی وقتها آدم حوس می‌کنه مثل این فیلمهای مافیایی یه خشاب خالی کنه تو تن بعضی استادا ـــ به یاد بیارید صحنه ترور سانی در فیلم پدرخوانده) بعد از چند روز که تمام خبرگزاری های دنیا خبر را منعکس کردند و در پی فشار بین المللی ، صدا وسیما در اخبار ساعت 12 شب یا شش صبح اعلام می‌کند که‌: "یکی از اشرار سابقه‌دار کشور که در حادثه تاسوکی هم دست داشت و از سوی انگلیس پشتیبانی می‌شد و پس از تجاوز به حریم یکی از دانشگاههای کشور توسط سربازان گمنام به هلاکت رسید" به همین سادگی اصلا هم موضوع پیچیده‌ای نیست‌‍.

 

گذشته از این حرفا کسی نیست که من رو برای ادامه تحصیل در مقطع ارشد و دکترا بفرسته خارج‌؟ قول می‌دم کشتار راه نیاندازم‌،‌به جــان خودم !!!

 

+ نوشته شده در  2007/4/21ساعت 19:59  توسط محمد  |