جنگل
دیروز برای ناهار رفتیم جنگل ، اول قرار بود با رفقا برم که جور نشد ، ولی یه دفعه خاله زنگ زد که آماده شو بریم! نمیدانم که اسم رسمی آن جنگل چیه ولی ما میگیم "جاده معدن" ، در واقع معدن سنگی که ازش برای ساخت بندر نوشهر سنگ استخراج میکردند و چند سالی هم هست که دوباره فعال شده ، این همان جنگلیه که فیلم "یک تکه نان" کمال تبریزی را تویش بازی کردند. به هر حال زیاد بالا نرفتیم ، شاید فقط حدود ده دقیقه از شهر فاصله گرفتیم. اولین چیزی که تو جنگل توجه آدم را به خودش جلب میکنه صدای بلبلهاست که سر خوش برای خودشون میخوانند ، الان مدتیه که تفنگ را گذاشتم کنار و به جای اینکه با گوشت پرندگان حال کنم با خودشون حال میکنم ، البته هر کدام دنیای خود را دارند. دیروز پس از مدتها فرصت شد که آتشی بر پا کنم ، و چه لذتی دارد آتش! اصلا تازه فهمیدم که چرا نیاکان زرتشتی ما آتشی بودند ، هرچند خاله به عنوان حافظ محیط زیست آتش ما را محدود کرد ولی همین آتش هم در جنگل خیس از هیچی بهتر بود. کف جنگل با توجه به بارندگی روز های گذشته کاملا مرطوب بود و در چالهها گل بود و جای ثم ( سم؟!!) خی ! ـــ مدتیه که از واژه خی خوشم اومده با این که تا چند وقت پیش نمیدونستم که خی یعنی گراز و فکر میکردم که یعنی خرس! ــــ تو این رطوبت بازار پشه هم داغ بود ، یک پشههای عجیبالجسهای اونجا بود که حتی از روی لباس هم به راحتی نیش میزد ولی من جان سالم به در بردم ، به قول بورات "a great success"
دیروز کثیف بودن را هم تجربه کردم ، با دستی که آتش روشن کردم ، از درخت بالا رفتم و به هر آشغالی دست زدم ، غذا خوردم ، آخرش هم انگشتام را لیسیدم و عجب مزهای داشت معجون کباب و لجن!
عکسهای قشنگی هم گرفتم ولی صد حیف که با این اینترنت دیزلی نمیتونم آپش کنم ، اما عکسی را که به عنوان تصویر زمینه کامپیوترم انتخاب کردم را با زحمت آپلود کردم که شاید مقبول افتد!
پ ن : مدتیه از اینترنت رایگان دانشگاه استفاده میکنم که با سرعت خارقالعاده 21 کانکت میشه، به امید روزی که DSL بگیرم!

